علوم غریبه
سه شنبه 30 خرداد 1391برچسب:, :: 14:27 ::  نويسنده : ققنوس       

 

اصالت با عشق است يا با زيبايي؟
متن گفتگوی برنامه تلویزیونی معرفت با پروفسور دکتر دینانی
چند جلسه اي است كه محضر استاد پيرامون نكات بديع و لطايف عرفاني صوانع العشاق خواجه احمد غزالي بحث مي كنيم اما وقتي كه صحبت از كرشمه معشوقي و كرشمه حسن شد سوالاتي را شما بينندگان عزيز مطرح نموديد تحت اين عنوان كه آيا اصالت با عشق است يا اصالت با زيبايي است؟ به عبارت ديگر آيا زيبايي مولد عشق است يا عشق مولد زيبايي؟ خوب سوال بسيار ظريف و خوبي است استاد اگر اجازه بدهيد با همين سوال پاسخش را از محضر شما پي بگيريم. ميهمان: سوال، سوال خوبي است ولي يك قدري نبايد اشتباه شود وقتي شما از اصالت صحبت مي كنيد در تداعي معاني مي شود وجود اصالت ماهيت. زيبايي و عشق مثل وجود ماهيت نيستند كه ما بنشينيم بحث كنيم كه حالا وجود اصيل ماهيت اصيل وجود اعتباري است. زيبايي و عشق هميشه با هم هستند. هر كجا زيبايي است عشق است و هر كجا عشق است زيبايي است عاشق در معشوق جز زيبايي نمي بيند اصلاً محال است زيبايي نباشد و عاشق باشد. عاشق در معشوق خود جز زيبايي نمي بيند و زيبايي نمي شود فرض كرد كه اثر نداشته باشد. هر كجا زيبايي است آنچنان جاذبه دارد كه عشق را به دنبال مي آورد مگر مي شود جايي زيبايي باشد و عشق نباشد بد نيست كه بگوييم اصالت با كدام است ولي يك قدري بايد حواسمان جمع باشد كه يكي را فرع نكينم و به ديگري بچسبيم.


اينها به اندازه ي هم اهميت دارند. مي دانيد مشكل و مسئله كجاست؟ اين مثل اين است كه مثلاً بپرسيم كه در صفات خداوند رحمانيت با حيات و علم كدام اصل است. خداوند حي است و خداوند عالم است، خداوند رحمان است آيا حي بودن اصل است يا عالم بودن اصل است؟ اين را نمي شود به اين صورت بگوييم كدام تابع كدام است. هر دو اهميت دارند. اين ها در يك وحدتي هستند. صفات كثير است اما از نظر وجودي همه وحدت دارند. بنابراين عشق و زيبايي توأمان هميشه. عشق، عشق به زيبايي است و از عاشق جز زيبايي در معشوق نمي بيند بنابراين زيبايي است اما اجازه بدهيد حالا كه اين مسئله را مطرح كرديد من يك حرف تازه تر بزنم از طرح اين سوال و شايد به ذهن بعضي ها خيلي سنگين بيايد هم عشق و هم زيبايي كه لازم و ملزومند هميشه با هم هستند و هر كجا زيبايي است عشق است و هر كجا عشق است زيبايي است هر دوشان آنجا هستند كه معرفت هست شما يك لحظه فرض كن اگر معرفت نباشد اگر معرفت نباشد حسن يعني چه؟ آگاهي نباشد حسن يعني چه؟ و اگر معرفت نباشد حتي عشق يعني چه؟ ما اينجا نمي خواهيم جنگ بين عقل و عشق راه بياندازيم البته مسئله مهمي است. معرفت دارم مي گويم عشق هميشه عشق هر عاشقي به اندازه ي معرفتش است. شما اگر عشق عاشق را خواسته باشيد اندازه بگيريد كه چقدر عاشق است ببين معرفتش چقدر است. عشق با معرفت توأم است و با زيبايي توأم است يعني در واقع زيبايي و عشق و معرفت يك مثلث است و سه جنبه از يك حقيقت است. در عشق معرفت است و زيبايي است. در زيبايي عشق است و معرفت. و در معرفت هر دو است. اين ها همه با هم هستند. كارشناس: البته كساني كه اصالت را به زيبايي مي دهند براي خودشان دلايلي دارند حالا يكي از اين دلايل اشاره به داستان حضرت يوسف است كه وقتي حضرت زليخا رسواي خاص و عام شد البته آيه قرآن است زنان مصري دعوت مي كند پيش هر كسي ترنج مي گذارد با يك چاقو مي گويد مشغول شويد در اين اثنا مي گويد حضرت يوسف وارد شو. همين كه او را ديدند. اين ها كه يوسف را نديدند عاشق نبودند تا ديند زيبايي او را دستهايشان را بريدند. ميهمان: يقيناً اين طور است. كارشناس: پس اول زيبايي است؟ ميهمان: بله، ولي اصالت را اصل و فرع كردن يك قدري مشكل است البته بله عشق آنجايي است كه زيبايي است و هر كجا زيبايي است عشق هم هست مي خواهم بگويم اينها معيت دارند با هم. بله البته معلوم است كه عشق، عشق به زيبايي است هميشه. ترديدي نيست عشق، عشق به زيبايي است اما زيبايي منهاي عشق چه؟ زيبايي منهاي عشق و معرفت يعني چه؟ بله اين درست به هر صورت اگر اين طور نگاه كنيم بله بايد بگوييم كه طبق نظر معمولي عشق آنجا مي آيد كه زيبايي است. هر كجا كه زيبايي هست عشق هست. حسن و زيبايي. و دليل محكم تر از اين كه شما آورديد البته اين هم دليل محكمي بود در آيه قرآن كريم. حسن از شئون هستي است.
بله هستي زيبا است از شئون هستي است البته به همان اندازه كه مي گوييم حسن از شئون هستي است از شئون حق است حق زيباست. حق زيبايي مطلق است. حق فضيلت مطلق است. خوب همين طور كه مي گوييم حق زيبايي مطلق است و زيباييي را از شئون هستي مي دانيم همين طور محبت را از شئون هستي مي دانيم. خداوند محب است و خداوند محبوب است. محبوب از صفات خداوند است. خدا هم محب است و هم محبوب و عجيب اين است كه در صفات انبيا كه آدم صفي الله است و ابراهيم خليل الله است و نوح نجي الله است و عيسي روح الله است و حضرت موسي كليم الله است حضرت ختمي مرتبت حبيب الله است. و خود اين انزال سوره ي يوسف سوره عشق است و سوره ي حسن هم است. يوسف هم زيباست مظهر حسن است مظهر زيبايي است. و هم داستان عشق در آنجا سراييده مي شود چرا؟ چرا اين قصه احسن القصص است؟ بهترين نوع سراييدن بهترين قصه سرايي است چرا؟ تفسيرها مختلف است بعضي ها مي گويند در اين داستان زيبايي ها است بعضي ها مي گويند كه فصاحت و بلاغت در آن است بعضي ها مي گويند كه اعجاب انگيز است و بعضي ها مي گويند خوب يوسف خيلي زيبا بوده ولي به نظر مي آيد اين از همه قوي تر باشد كه داستان عشق سراييده مي شود يعني قصه قصه ي عشق است. داستان عشق است. عشق احسن القصص است البته همانطور كه عشق احسن القصص است زيبايي هم است زيبايي حضرت يوسف هم مطرح است و چه ظرافت هايي كه در اين قصه ي عجيب كه در قرآن كريم به چه زيبايي هم بيان شده نكته به نكته حكمت در آن است و قصه ي عشق واقعاً سراييده مي شود و شما اشاره كرديد كه زليخا وقتي كه مورد ملامت زنان شهر قرار گرفت خواست نشان بدهد گفت مرا اينقدر ملامت نكنيد و دعوت كرد و ادامه داستان. ولي وقتي كه زليخا با حضرت يوسف خلوت كرد درها را بست اين جا مفسرين حرف هايي دارند كه اين خوب ظاهرش اين است كه درها را بست معاشقه مي كرد با معشوق خودش كه يوسف باشد. بعضي از مفسرين عارف مي گويند كه درهاي نفسانيت را بست. اينجا است كه خلوص پيدا مي شود وقتي كه درهاي نفسانيت بسته باشد چه حالتي پيدا مي شو؟ خلوص، خلوصي كه الهي است. واقعاً داستان يوسف حسن در آن است حسن يوسفي و هم عشق. رونمايي از حقيقت عشق و زيبايي است به بهترين وجه تجلي كرده و واقعش هم اين است كه عنصر مهم انسانيت در اين جا يعني حقيقت انسان در عشق و در محبت و زيبايي ظاهر مي شود و چهقدر افسوس كه انسان به اين استعدادي كه خدا درش قرار داده در هر انساني محبت است هيچ انساني بدون محبت آفريده نشده است. هر انساني استعداد عشق دارد متأسفانه پيروي از هواها و نفسانيات و هوس ها مانع مي شود كه اين عشق بروز بكند. اين استعداد شگفت در در انسان خدا به وديعت آفريده يعني درك زيبايي و هم عشق. عاشق شدن يعني عشق ورزيدن يعني محبت ورزيدن به همه چيز و همه كس و به همه خلق خدا و به آفرينش و به حضرت باري تعالي و آفرينش او اگر اين تقويت بشود در انسان و به اوج كمال خودش برسد و انسان اين استعدادي كه درش است شكوفا كنند و در پرتو خداوند به هم عشق بورزند و محبت كنند چقدر جهان زيبا خواهد شد هم جهان زيباست و هم اثر عشق ورزيدن زيباتر مي شود هر اندازه كه عشق بورزيم جهان زيبا و زيباتر مي شود عشق ورزيدن زيباتر مي كند. كارشناس: بله همين نكته را جنابعالي فرموديد خواجه به آن اشاره مي كند. شايد در عشق هاي مجازي هم صادق باشد ممكن است كسي خيلي زيبا باشد و خودش نداند كه حامل چه زيبايي است اما آن كسي كه او را مي بيند عاشق زيبايي او مي شود. ميهمان: دقيقاً و وقتي كه عشق ورزيد آن حسن هم برابر مي شود. كارشناس: اينجا مي گويو پس عشق است كه به شكار زيبايي مي رود.
ميهمان: اساساً نگاه عاشقانه نگاه زيبا ديدن است نگاه محبت كسي كه محبت آميز نگاه مي كند خوبي مي بيند. اين ضرب المثل هم است در اشعار گفتند كسي كه با رضايت و محبت نگاه مي كند عيب ها را نمي بيند. انسان اگر محبت داشته باشد و عشق بورزد و محبت بورزد به هستي و خالق هستي آن وقت همه چيز را زيبا مي بيند از زيبايي عشق مي آيد و از عشق ورزيدن زيبايي افزون مي شود. كارشناس: بله همين نكته را خواجه اشاره مي كند جالب اينجاست ما اين كتاب را سراسر شوريدگي و دلدادگي و حرارت عاطفه و عشق و قليان عشق و اينها ولي مدرك زيبايي عقل است. شما اشاره كرديد كه هر دو اين ها به معرفت وابستگي دارد. وقتي آن چيزي كه بايد زيبايي را تشخيص بدهد عقل است ديگر تمام مي شود و نه مي توانيم بگوييم اصالت با عشق است و نه اصالت با زيبايي. ميهمان: آنجايي كه معرفت مي آيد همه چيز حل مي شود. كارشناس: خوب استاد بحث به اين جا رسيد كه اصالت با عشق است يا زيبايي؟ خوب بعضي ها طرفدار اصالت زيبايي اند و بعضي ها عشق و جالب اينجاست كه خود خواجه معتقد است كه مدرك هر دو عقل است همانطور كه شما فرموديد خوب اين مي تواند همان توازن و با هم بودن عقل و زيبايي و عشق را ثابت بكند. يعني انسان با عقل زيبايي را مي بيند و با همين عقل است كه عاشق مي شود. ميهمان: دقيقاً وقتي درك مي كند عاشق مي شود اگر درك نمي كرد عاشق نمي شد. عاشق شدن بر ميزان معرفت است. ما ايجا كلمه معرفت به كار ببريم البته عقل هم همان چيزي است كه درك معرفت به وسيله عقل است. كلمه و واژه عقل كمتر در مورد حق تعالي بكار برده شده يا اصلاً بكار برده نشده علت اين جدالي هم كه عقل و عشق در تاريخ بوجود آمده يك جدال است و اين جدال بي ثمري است به نظر من اين جدال نبايد باشد عقل و عشق هيچ وقت با هم دشمن نيستند اما بعضي ها دشمني ايجاد كردند فكر كردند اين ها با هم جنگ دارند. كارشناس: بيشتر در ادبيات شدت پيدا مي كند. ميهمان: بله خوب عرفا اين حرف را اصلاً مطرح نكردند ولي خوب ادبا آمدند جنگ معرفي كردند اين علتش اين است كه واژه عقل از عقال است. در حاليكه عقال هم حالا بعضي ها مي گويند عقال چيزي است كه به زانوي شتر مي بندند. اگر عقال هم باشد يعني عقال از نفسانيات. پس حالا كه نفسانيات و شهوات را عقال كرد معرفتش رشد مي كند به هر صورت اساس معرفت است. اگر معرفت نباشد حسن درك نمي شود. و عشق هم به اندازه معرفت است. عشق و عاشقي درست است كه فداكاري و ايثار است چون عاشق جز معشوق چيزي نمي بيند از همه چيز صرف نظر مي كند تا اينجا ايثار است و وحدت و همه چيز را فداي معشوق كردن خود همين هم يك زيبايي درش است اما آن معشوقي كه دارد به اندازه ي معرفتش است. چه كسي چه معشوقي دارد معني معشوق از كجا ما مي فهميم كه چقدر اهميت دارد معشوق؟ به معرفت عاشق نگاه مي كنيم و معشوق هر كسي بر ميزان آگاهي و معرفتش است. هر چه پايين تر خوب پايين تر و هر چه بالاتر بالاتر. بنابراين اين مثلثي كه عرض كردم مسئله معرفت و عشق و زيبايي به هم گره خوردند و در هم هستند. يك جا بايد فعال باشند و همه جا با هم هستند.
كارشناس: يعني مي توانيم بگوييم عقل حد معرفت است؟ ميهمان: بله عقل حد معرفت است. ولي البته باز هر معرفت هم با عقل است. اگر عقل نباشد معرفت نيست. ولي شهود هم باطن عقل است شما در مقام مشاهده و مكاشفه با باطن عقل مكاشفه مي كنيد. عقل سطوح دارد عقل باطن دارد همه اين ها از معرفت است. عقل خيلي مراتب دارد. عقل يك معناي ظاهري دارد. همه اين ها با هم هستند هميشه. همانطور كه صفات خداوند با هم هستند. و وحدت دارند. كارشناس: نكته بديع ديگري كه من در كتاب صوانع ديدم اين حد يعنب حوزه ي غفلت با خودآگاهي همين عقل مي داند خيلي جالب است. ايشان مي گويد كه اگر انسان عقلش درگير درك آگاهي ها و حقايق موجود در عالم هستي نكند دچار غفلت است. و حتي اين را نوعي شرك تلقي مي كند. ميهمان: يعني عقلش را ضايع كرد. عقل به ذات فعال است همانطور كه مي گويند عقل فعال يك عقل فعال قائلند. عقل به ذات فعال است و منفعل هم هست. عقل بيكار نيست يعني اگر كسي از عقلش استفاده نكند خودش را ضايع كرده است. كارشناس: ايشان باز دايره ي پرواز عقل بين دو اسم جلال و جمال الهي مطرح كردند مي گويد كه عقل در واقع جاذبه اي اسن بين اين دو اسم تعبير زيبايي از حديث معروف دارد ايشان مي گويد همه سلوك آن است كه انسان خودش را در بين اين دو اسم ببيند. آنجاست كه عقل او جولانگاه عرصه ي جهان هستي خواهد شد و عشق هم در اثر اين جولانگري بوجود خواهد آمد. ميهمان: البته قلب هم همان جوهر عقل است فرق نمي كند عقل چيزي جداي قلب نيست قلب باطن قلب است. بنابراين كلمه قلب هم همين است. قلب از تقلب است قلب يعني دگرگوني. قلب آدمي را قلب مي گويند چون دگرگون مي شود عجيب است كه اين دگرگوني هم در ظاهر است و هم در باطن. حتي در ظاهر حتي قلب پزشكي كه مركز توزيع خون است كه آن را به آخرين نقاط بدن مي رساند. قلب دائم در حال تپش است. همين طور قلب معنوي انسان يعني روح انسان، سر انسان، عقل انسان اين تقلب دارد. خوب جلال صفت قهر الهي است جمال صفت رحمت و عطوفت و مهرباني خداوند است. در اين زندگي روزمره اي كه داريم هميشه كه بر وفق مراد نيست گاهي هم بر خلاف مراد است. خوب داري و بد داري و نشاط داري و غم داري و اين ها همه در قلب انسان اثر مي كند پس اين قلب انسان است كه همواره بين اين دو مرحله غم و شادي گاهي كفر و ايمان دنيا و آخرت يمين و يسار و فوق و تحت اين ها همه بين اين دوتا است. ولي خوب اين فرصت ها را آدم بايد غنيمت بشمارد و بداند در هر حال در محضر حق است. اگر انسان خودش را بين دو انگشت خداوند بداند چه حالتي پيدا مي كند؟ اين كم كم حالت معيتي كه اشاره كرديم درش پيدا مي شود. كارشناس: ايشان نتيجه مي گيرد كه اگر انسان دوران بين جمال و جلال باشد بين اسبعين رحما ن است اما اگر نه اين حالت را نداشته باشد ممكن است بين جلال ديگران باشد بين دو انگشت رحمان و رحيم نيست. ميهمان: البته تعادل هم بايد حفظ شود. كارشناس: بحث خوبي بود اميدوارم بينندگان پاسخ اين پرسش را گرفته باشند كه نه اصالت با عشق است نه با زيبايي هر دو در تعامل هستند.


سه شنبه 30 خرداد 1391برچسب:, :: 14:24 ::  نويسنده : ققنوس       

 

فلسفه مرگ
پروفسور دکتر ابراهیمی دینانی
مجري: با سلام خدمت بينندگان عزيز و دوستان همراه و علاقمند، در ادامه برنامه حكمت الهي وارد بحث جديدي مي‌شويم بعد از مباحث فناء في‌الله و بقاء بالله و پاسخ به يكي از پرسش‌هاي بينندگان كه البته تعداد زيادي از بينندگان عزيز ما در رابطه با مرگ سوال كردند كه فلسفه مرگ چيست و رابطه آن با بحث فناء‌في‌الله و بقاء‌بالله چيست؟ اين بحث را ما خدمت استاد عزيز جناب آقاي دكتر ابراهيم ديناني مطرح مي‌كنيم و بقيه پرسش‌هايي كه راجع‌به مرگ هست را ما دسته‌بندي كرديم كه در خلال اين برنامه و برنامه‌هاي ديگر از محضر استاد استفاده خواهيم كرد. استاد بزرگوار همانطور كه اعلام شد ما رسيديم به بحث فناءفي‌الله و بقاءبالله در آنجا بحث به اينجا رسيد كه فناءفي‌الله يعني سالك از همه تعلقات و مقيدات و همه اينها آزاد مي‌شود پرسش بعضي از بينندگان هم همين بود كه آيا اين فناءفي‌الله و بقاء باالله عرفاني با آموزه‌هاي قرآني ما مغايرت ندارد با توجه به نگاهي كه به مفهوم مرگ و معاد در قرآن كريم و روايت معصوم هست؟ پرسش را مي‌خواهم از اينجا شروع كنيم كه اصلا خود مرگ چي؟ چند سال پيش يك كار ميداني يكي از اين روانشناسان داخلي ما انجام داده بود در جامعه ديني ما ، به اين نتيجه رسيد كه 85 درصد از كساني كه مورد پرسش او قرار گرفتند از پديده‌اي به نام مرگ مي‌ترسند ، و ترس از مرگ هم منشاء بسياري از اضطراب‌ها و پريشان‌ حالي‌ها در انسان مي‌شود ممكن است كه به رخ نياورد ولي اثر خودش را در روان فرد مي‌گذارد قبل از شروع بحث مي‌خواهم كه اصلا خود مفهوم مرگ و اصلا فلسفه مرگ نسبتش با حيات را بگوييد؟


دكتر غلامحسين ابراهيمي ديناني: خوب يكي از مهمترين مسائل انسان را شما مطرح كرديد، يعني مسئله مرگ ، مسئله مرگ مسئله‌ انسان است، شايد در همان آغاز امر كساني فكر كنند كه نه مرگ مسئله انسان نيست، مسئله همه موجودات است ، همه مي‌ميرند ، نبات ، حيوان ، چرا اختصاص داشته باشد به انسان؟ اما باز بنده پاسخ خواهم گفت و دفاع خواهم كرد كه مرگ مسئله انسان است ، حيوان و نبات مسئله مرگ ندارد، نه اينكه نمي‌ميرد ، مي‌ميرد ، هر موجودي مي‌ميرد ، نبات خشك مي‌شود مي‌ميرد، حيوان هم مي‌ميرد ، اما مسئله ندارد با مرگ ، مسئله داشتن غير از مردن است ، يك كبوتر را شما نگاه كنيد يك روزي تخم است و جوجه مي‌شود و بزرگ مي‌شود و پرواز مي‌كند و يك روز هم مي‌ميرد، يعني اصلاً‌ به مرگ نمي‌انديشد و دغدغه هم ندارد، دغدغه پس از انديشه مي‌آيد ، حيوان به مرگ خودش نمي‌انديشد كه من مي‌ميرم ، فردا يا پس‌فردا يا در آينده دور يا نزديك ، اصلا نمي‌انديشد ،‌ وقتي كه مرگ آمد حيات نيست ، وقتي كه حيات هست مرگ نيست، من فكر مي‌كنم اين حرفي كه زدم حرف يك فيلسوف قديم يونان است كه اسمش را فراموش كردم آن هم مرگ‌انديش بوده ، يك راه‌حلي پيدا كرده پس از سالها تفكر مي‌گويد من پيدا كردم ، آن راه‌حل چيست؟ مي‌گويد مردم از مرگ نترسيد، مادامي كه زنده‌ايد كه مرگ نيست ، وقتي كه مرگ آمد كه ديگر شما نيستيد ،‌ پس از چه مي‌ترسيد؟ اين را به عنوان يك فرمول و راه‌حل ارائه كرده است. مجري: يا اينكه سقراط مي‌گويد زندگي اصلاً‌ تحصيل آمادگي براي مرگ است. دكتر غلامحسين ابراهيمي ديناني: نه آن باز فرق دارد ، بله او مي‌گويد تحصيل آمادگي يعني سقراط مرگ‌انديش هست وقتي مي‌گويد زندگي آمادگي براي مرگ است يعني همواره به مرگ مي‌انديشد اما آن فيلسوف ديگر كه اسمش را نگفتم او راه‌حل پيدا كرده مي‌گويد تا مادامي كه زنده‌اي مرگ نيست پس نترس، هر وقت مرگ بود كه تو نيستي اين را فكر كرده راه‌حل است بلكه فكر مي‌كنم اين راه‌حل انساني نيست ، او گفته ولي شايد خودش هم خيلي قانع نشده و هنوز در هراس بوده اين سخن براي حيوانات خوب است ، همين را خواستم بگويم كه اين سخن آن فيلسوف يوناني در مورد حيوانات خيلي صادق است خيلي حرف صادقي است چون حيوان تا موقعي كه زنده است كه مرگ نيست و به مرگ هم نمي‌انديشد اصلا فكر مرگ را ندارد، بنابراين تا زنده است كه خوب زنده است و شادي زندگي را دارد و مطابق طبيعت زندگاني خودش بدانگونه كه طبيعتش اقتضا مي‌كند زندگي مي‌كند حالا هر حيواني يك طبيعت و يك اقتضايي دارد، وقتي هم كه مرگ آمد كه ديگر نيست ، اين سخن آن فيلسوف قديم يوناني با زندگي حيواني خيلي مناسب است ، اما هرگز قانع‌كننده انسان نيست ، همانطور كه شما گفتيد سخن سقراط انساني است كه مي‌گويد ما تمرين مرگ مي‌كنيم ، انسان پيش از اينكه بميرد به فكر مرگ است ، خوب مرگ يك حادثه است يك واقعه است در زندگي انسان رخ مي‌دهد خيلي وقايع در زندگي انسان رخ مي‌دهد انسان هر لحظه با يك واقعه روبرو است يكي از اين وقايع هم كه بسيار بيشمار است در زندگي انسان مرگ است يك واقعه است مي‌آيد تمام مي‌شود اما انسان از همان روزي كه به آگاهي مي‌رسد همواره به مرگ خودش مي‌انديشد كه روزي فراخواهد رسيد كه من ديگر در اين عالم نيستم ، و زير خاك خواهم رفت اين نعمت‌ها از دستم مي‌رود و اين تصورات و تخيلات ديگر گوناگون است ، ديگر فضاي مرگ‌انديش را بررسي كنيم يكسان و يكنواخت هم نيست ، هر كسي هم يك تصويري دارد ، يك تخيلي دارد ، و نوع ترس‌ها هم فرق دارد و البته اكثراً مي‌ترسند ، آن آقايي كه شما اسم برديد گفته 85 درصد ، من چه بسا بگويم بيش از اين هست ، آن كسي كه نمي‌ترسد خيلي قليل است در رأس اين انسان‌هايي كه نمي‌ترسيده كه به واقع نمي‌ترسيده حضرت مولا اميرالمؤمنين (ع) است او در يك كلام به مرگ اشتياقش بيش از اشتياق يك بچه به پستان مادر است ، اين خيلي حرف مهمي است ، خوب اينكه كلام مولاي كل است ، بسياري از اولياي ديگر هم بودند كه ترس نداشتند از جمله شايد در يكي از جلسات قبل من اين شعر را خواندم ، شعر براي مولانا است ، در يك بيتي حرف عجيبي مي‌زند خيلي مضمون اين بيت بالا است ، مي‌گويد كه مرگ را دانم ولي تاكوي دوست راه اگر نزديك‌تر داري بگو، مرگ را كه مي‌دانم آن كه چيزي نيست، آيا نزديك‌تر از مرگ چيزي هست كه نزديك‌تر به من باشد آن را به من بگو، اين نشان مي‌دهد كه او نمي‌ترسد، من اينجا دريغم آمد كه حرفي نزنم، همانطور كه عرض كردم خوب امثال مولانا و اولياي ديگر در كلماتش هست و ديديم كه از مرگ نترسيدند ، البته تعدادشان كم هست، اما مرحوم هيدجي يكي از حكماي قرن اخير است ، يك حاشيه‌اي بر منظومه حاج ملاهادي سبزواري نوشته كه اين حاشيه مرحوم آملي همشهري شما شرحي است و برگرفته از منظومه هيدجي است به نظر من بهترين حاشيه بر منظومه حاج ملاهادي سبزواري ، حاشيه حكيم هيدجي است اين حكيم بزرگوار كه در تهران مي‌زيسته و مجرد زيسته تا آخر عمرش در يكي از اين مدارس تهران وفات كرده كه خوب خيلي مقامات براي او قائل هستند من كه او را نديده بودم ولي شاگردانش كه تا چند سال پيش زنده بودند مقاماتي براي او قائل هستند و چيزهاي عجيبي از زندگي او نقل مي‌كنند من وارد آن بحث نمي‌شوم، آن كه مي‌خواهم بگويم اين است كه او يك وصيت‌نامه‌اي دارد در همان آخر شرح منظومه چاپ شده شما اين را ببينيد ، آخر شرح منظومه يك وصيت‌نامه دارد و نوشته در كتابش، وقتي كه وصيت مي‌كند يك تعداد شاگرد داشته كسي هم در اين عالم نداشته تنها مي‌زيسته، به شاگردانش وصيت مي‌كند كه وقتي كه من مي‌ميرم من را ببريد كجا دفن كنيد ، بعد گريه نكنيد، غصه نخوريد ، خيلي مجالس رسمي براي من نگيريد ، و آن شبي كه من به خاك سپرديد خوشحالي كنيد ، شادي كنيد، هيچ كس براي من غصه نخورد گريه نكند ، براي اينكه من از رنج تن رها شدم و به عالم مرسلات ره‌سپار شدم و از قيد تعلقات رهايي يافتم و به جاي اينكه عزا داشته باشد خوشحالي دارد و شما بايد خوشحال باشيد اينها را مي‌نويسد با عبارات بسيار زيبا كه حالا اينجا من چون خيلي سابق ديدم الان فراموش كردم ، اما من وقتي كه اين وصيت‌نامه را مي‌خوانم هم خيلي خوشحال مي‌شدم كه اين حكيم اين مقام را دارد و هم تعجب مي‌كردم كه عجب مقامي بوده واقعاً از مرگ نمي‌ترسيده اما در پايان وصيتنامه يك جمله دارد ، كه اين جمله موجب شد كه ارادت من به مرحوم هيدجي يعني به صداقتش چند برابر بشود كه اين حكيم در عين حال صادق است ، آن جمله مي‌گويد كه دوستان من با همه تجلد و دليري كه كردم ، تجلد يعني سرسختي نشان دادم ، اظهار شجاعت و دليري كردم و گفتم من نمي‌ترسم، با همه تجلد و دليري كه از خود نشان دادم اما خدا مي‌داند كه چه اندازه از مرگ مي‌ترسم. البته اين صداقت يك حكيم است ، منظورم اين است كه بسياري از مردم مي‌ترسند و اين آماري كه اين آقا گرفته درست است ، و تعداد قليلي از اوليا نمي‌ترسند خوب اين مقدمه كلام اما حالا چرا بايد ترسيد و چرا نبايد ترسيد؟ ترسيدن بايد ندارد خوب انسان يك توهماتي دارد دچار يك تخيلاتي است ، يك تصوراتي از مرگ دارد و چون نمي‌داند بيشتر ترس از اين است كه نمي‌داند به كجا مي‌رود يعني به يك سفري مي‌رود به يك وادي مي‌خواهد برود كه ناشناخته است البته چيزي كه ناشناخته است ترس‌آور است انسان معمولاً‌ به چيزي كه مي‌شناسد مأنوس است به چيزي كه نمي‌شناسد نامأنوس است و ترسناك است يك جهت ترس ، يك جهت هم اين است كه در آغاز به او تلقين شده كه خطر و عذاب قبر هست ، اينها القاء شده به انسان در روايات هم هست و اساس دارد اين موجب يك ترس دروني براي انسان هست ، اما چرا نبايد بترسد؟ عمده اينجاست كه بحث كنيم خوب طبيعي است كه مي‌ترسند و چه ترسي خوب است و چرا نبايد ترسيد؟ اگر يك تحليل درستي بشود البته تحليل هم خيلي مشكل است در صورتي است كه اين تحليل وقتي يك ساماني پيدا مي‌كند كه انسان خودش را بشناسد اگر انسان خودش را بشناسد حيات را بشناسد و زندگي را بشناسد و بداند كه زندگي يعني چه و زندگي با هستي چه ارتباطي دارد و به هستي خودش واقف بشود نه هستي ظاهري كه هستي ظاهري هر روز در معرض خطر هست من وقتي هستم هر روز در معرض بلاها و امراض و پيش‌آمدها هستم ، اگر بداند كه هستي واقعي انسان چيست ، آن خود ، آن خودي كه يك وقت هم ما با آن بحث كرديم كه سهرودي روي آن تكيه كرده اگر به خودي خود آگاه بشود ، و بداند كه هر لحظه در تحول است و تحولات تكاملي است اين يك مسئله و بداند كه مرگ در يكي از اين مراحل تكامل قرار گرفته و بداند كه مرگ به معني نيستي و نابودي نيست و در تكامل زيستي البته زيست اين جهاني تمام مي‌شود در تكامل هستي‌شناسانه وقتي كه زيستي مي‌گويم وقتي كه انسان مي‌ميرد حيات زيستي تمام شده ، حيات فيزيكي تمام شده ، اما هستي‌شناسانه اگر به خودش نگاه كند به عنوان جلوه هستي و بلكه به عنوان ظهور هستي ، انسان اصلاً ظهور هستي است حتي من بيش از تعبير مي‌كنم ، من انسان را جلوه‌اي از هستي نمي‌دانم ، انسان را ظهور هستي مي‌دانم، حالا يك بحثش مفصل است ، اگر انسان خودش را ظهور هستي بداند مي‌داند كه واقعه مرگ هم يكي از وقايعي است كه در اين مراحل تكامل كه دائم و لايزال وجود دارد يكي از اين مراحل هست ، من هر لحظه الان كه دارم با شما صحبت مي‌كنم هر لحظه مي‌ميرم و هر لحظه زنده مي‌شوم ، من هر لحظه‌اي نه آنم كه قبل بوده‌ام حتي در يك نفس و حتي كمتر از يك نفس يك نفسي كه مي‌كشم و حتي كمتر از او اين لحظه حيات بعد از من غير از لحظه حيات قبلي است ، آن قبلي من چيز ديگري است و آن بعدي من چيز ديگري است. هر روزي در شأني است يعني در جلوه‌اي است و شأن و يوم در اينجا به معني 24 ساعت نيست ، يوم يعني لحظه ، يوم يعني هر لحظه خداوند در يك شأن است ، در يك شأن است يعني چي؟ يعني در يك فعل است ، در يك فعل است يعني چه؟ يعني يك عمل تازه است و انسان به حكم اينكه مظهر خداوند است ، انسان هم هر لحظه در يك شأن است همانطور كه خداوند در هر لحظه در يك شأن است انساني كه مظهر كامل حق است در هر لحظه‌اي در يك شأن است يعني شأن بعدي غير از شأن قبلي است ، اين تغيير شأن يك نوع مرگ است آن مرگ هم يك شأن ديگر است غير از شأن قبلي، هيچ فرقي نمي‌كند همين الان هم من هر لحظه مي‌ميرم و زنده مي‌شوم به يك معني اگر مرگ را تحول بدانيم كه مي‌دانيم ، يكي از تحولاتي است كه هر لحظه بر من دارد اتفاق مي‌افتد و اگر ما به اين نگاه و از اين منظر به مسئله مرگ بنگريم ظاهراً وجهي براي ترس نخواهد بود اگر چنانچه به درستي باور كنيم و بشناسيم. مجري: هر نفس نو مي‌شود دنيا و ما / بي‌خبر زين نو شدن اندر بقاء منتها چون در جسممان يك بقايي احساس مي‌كنيم اين نو شدن را احساس نمي‌كنيم. دكتر غلامحسين ابراهيمي ديناني: يعني بقاء و هويت را احساس مي‌كنيم ، تحولات را مگر تحولات وحشتناك يا خيلي تكان‌دهنده باشد به طرف شادي يا غم آنها را يك لحظه احساس مي‌كنيم ولي تحولات ظريفي كه هر لحظه اتفاق مي‌افتد احساس نمي‌كنيم و مرگ يكي از اين تحولات ظريف است. مجري: همين بيان شما را جناب ملاصدرا در ذيل آيه يخرج الحي من الميت و يخرج الميت من الحي ،‌ سوره انعام آيه 95، همين بيان شما را منتها با تعبير ديگري بيان مي‌كند، ايشان در ذيل همين آيه اسناد مي‌كند به آيه ديگر قرآن كريم كه خلق الموت و الحيات... اين خيلي معني دارد خدا مرگ را خلق كرد در كنار حيات ، بعد اول خلق الموت و الحيات ، اول موت آفريد بعد حيات را ، براي اينكه يخرج الحي من الميت ، براي اينكه حيات را از دل موت بكشد بيرون ، اينها خيلي فضاهاي ظريفي را جناب ملاصدرا باز مي‌كند، اين را ربط مي‌دهد به همان فناءفي‌الله و بقاءبالله ، يعني اگر واقعا ما مرده شديم از اوصاف بشري يك حيات نويي را آغاز مي‌كنيم كه باز جناب مولوي خيلي زيبا فرمود مرده شو تا مخرج‌الحي صمد زنده‌اي زين مرده بيرون آورد ،‌خيلي تعبير زيبايي دارد، دي شوي بيني تو اخراج بهار ، ليل گردي بيني ايلاج نهار، خوب ايلاج از باب افعال است كه به معني بيرون كشيدن است. اين خيلي تعبير زيبايي است ، استاد تنيده شدن مرگ با حيات يعني آميختگي موت با حيات و اين كه موت مصدر بشود و حيات از او صادر بشود اين نوع تقابل را مي‌خواستم كه شما از آن ديد فلسفي و حكمي خودتان توضيح بدهيد. اين تقابلي كه بين مرگ و حيات است آيا از آن تقابل چهارگانه است ؟ يا آن صادر و مصدر هست؟ و چرا خداوند خلق‌الموت و الحيات، اول موت را آفريد؟ البته تعبير ملاصدرا هم عرض كردم كه تعبير ايشان از اين موت مرده شدن ما است، از اوصاف بشري كه همان فناء في‌الله و بقاء بالله است كه آن حيات نويني است كه انسان پيدا مي‌كند و اين پايه‌هاي تكاملي انسان است كه جهان را به عنوان يك نظام احسن نگاه مي‌كند؟ دكتر غلامحسين ابراهيمي ديناني: بله بسيار سوال مهمي است و ملاصدا هم به درستي روي يك مسئله حكمي و فلسفي انگشت گذاشته و با استفاده و استناد از آيات كريمه قرآن مطلبي را به درستي استخراج كرده كه خلق‌الموت و الحيات ، يعني هم موت مخلوق است و هم زندگي و حيات مخلوق است و البته مرگ اگر نيستي و عدم باشد نيستي مخلوق نيست ، نيستي نه مخلوق است نه خالق ، نه مصدر است نه صادر ، گاهي نيستي كه آدم مي‌گويد خود اين مفهوم نيستي هم يك مفهومي است ، بايد اشخاص توجه كنند كه نيستي نيست فقط، نه مصدر واقع مي‌شود و نه صادر. شأني ندارد ، هيچ چيزي از آن صادر نيست ، هيچ كاري از آن ساخته نيست ، بنابراين وقتي كه موت مخلوق است معلوم است كه عدم نيست و اما سوال ديگري كه سوال خوبي را مطرح كرديد كه به زبان فلسفي در هر حال موت و حيات در همين آيه هم يك تقابلي را دارند ، يعني مترادف نيستند، متقابل هستند ، يعني موت ضد حيات است ، حيات ضد موت است. حالا تقابل به زبان فلسفي چون شما فلسفي مطرح كرديد، در فلسفه و در منطق ما چهار نوع تقابل داريم ، يك تقابل سلب و ايجاب است ، يك تقابل عدم و ملكه است ، يك تقابل تضاد است ، يك تقابل تضايف است ، تقابل سلب و ايجاب كه همان تقابل تناقض مي‌گويند ، تناقض يعني وجود عدم ، هستي و نيستي با هم متناقض هستند يعني دشمن هم هستند ، هستي آنجا كه هست نيستي نيست ، با نيستي هستي مطرح نيست ، با هستي نيستي مطرح نيست ، با هم نقاضت دارند نمي‌شود با هم باشند ، عدم و ملكه هم تقابلي است كه يك سرش عدم نيست اما عدمي است مثلاً بينايي و نابينايي ، بينايي و نابينايي متقابلند وقتي بينايي هست نابينايي نيست ، و اگر كسي نابينا است بينا نيست ، اما نابينايي عدم مطلق نيست ، عدم ملكه است ، يعني نبودن بينايي در كسي كه نمي‌توانسته است كه بينا باشد، مثلا به ديوار نمي‌گويند نابينا، اما به انسان مي‌گويند نابينا چون مي‌توانسته بينا باشد حالا به عللي نابينا شده اين را عدم ملكه مي‌گويند كه من توضيح بيشتر اينجا نمي‌دهم. موت و حيات از اين قبيل نيستند نه تناقض دارند و نه عدم و ملكه ، حالا شايد به وجهي بتوانيم به عدم و ملكه برگردانيم ولي ظاهرا نيست بهترين تقابل به نظر من تقابل تضاد يا تضايف است ، اينها با هم متضادند نسبت با يكديگر معني دارند ، مرگ آنجا هست كه حيات هست ، و حيات آنجاست كه مرگ هست ، و يا تضاد ، تضاد مثل سياهي و سفيدي ، سياهي آمد سفيدي نيست، سفيدي آمد سياهي نيست، اما هر دو وجودي هستند، نه سياهي معدوم است نه سفيدي معدوم است هر دو وجودي هستند اما با هم سازش ندارند، تضايف هم همينطور است مثلا دو برادر ، پدر و پسر آنجايي كه پسر هست يك پدري هم هست و اگر پدري هست فرزندي هم دارد، با هم جمع نمي‌شوند اما هر دو موجود هستند ، يكي پدر هست يكي پسر، نسبت موت و حيات شما بايد تضاد بدانيد و تضاد اگر ما ديالكتيكي فكر كنيم كه صدرالمتعلهين يك جاهايي اينگونه فكر مي‌كند ، حالا ديالكتيك اقسام مي‌تواند داشته باشد يك ديالكتيكي هگلي داريم، يك ديالكتيكي ماركسيستي داريم ، يك ديالكتيكي الهي داريم و گاهي صدرالمتعلهين فكر ديالكتيكي دارد و اين فكر در مولانا فراوان است ، اصلا تمام آثار مولوي همه مثنوي براساس تفكر ديالكتيكي يعني از نوع الهي استوار شده است ، و در جايي خود هگل اعتراف كرده است كه ديالكتيك خودش را كه فلسفه‌اش بر آن مبتني است از جلال‌الدين رومي گرفته است. حالا به هر صورت من خيلي هم نمي‌خواهم وارد بحث ديالكتيكي بشوم اما همين اندازه كه موت و حيات را برسيم به آن و معني كنيم اشاره مي‌كنم، و اينكه مي‌گويم ديالكتيك يعني از ضدي به ضدي رفتن كه اين خودش يك حركت است ، يك تداوم است ، از جنيد بغدادي پرسيدند كه سلسله مشايخ ابن‌عربي به جنيد ، مي‌رسد در سلسله جنيد قرار دارد ، از او پرسيدند كه تو خداي خودت را اي جنيد عارف چگونه شناختي؟ او بلافاصله فرمود من خدا را از اين طريق شناختم كه بين اضداد جمع برقرار كرد ، دو ضد را به همديگر ارتباط داد. اين با صراحت تمام در جنيد در مكتب عرفاني جنيد مطرح است و به صراحت بيشتر در آثار مولانا ديده مي‌شود كه اينها عارف هستند ، در بين فلاسفه ما هم هست و عجيب اين است كه در بين متكلمين حتي، متكلمين ما ديالكتيكي فكر نمي‌كنند مطلقا اما من يك متكلم مي‌شناسم كه اين تفكر ديالكتيكي داشته و نهله كلامي‌اش هم براين اساس استوار است ، اگرچه در كشور ما كمتر رويش مطالعه شده و آن ابومنصور ماتُريدي است كه يكي از نهله‌هاي كلامي كه نه اشعري است و نه معتزلي درواقع مكتبي ارائه كرده است كه بين و بسياري پيرو دارد الان من ديدم كه مسلمان تركيه در نهله كلامي پيرو ماتريدي هستند و بسياري از اين كشورهاي تازه استقلال يافته پيرو ماتريدي هستند و خيلي نمي‌شناسند من از يكي از استادهاي دانشگاه تركيه پرسيدم شما ماتريدي هستيد، ماتريدي را مي‌شناسيد ديدم خيلي نمي‌شناسند ، اينها را براي اين گفتم كه بگويم كه تضاد موت و حيات ، زندگي و مرگ به گونه‌اي كه صدرالمتعلهين مطرح كرده يك تحول ديالكتيكي است وقتي كه حيات از درون مرگ بيرون مي‌آيد و مرگ از درون حيات يك تفسير طبيعي دارد تفسير طبيعي نمي‌پردازيم كه حتي در طبيعت هم صادق است ، اما به جنبه ديالكتيك توحيدي و الهي‌اش مي‌پردازيم ببينيد وقتي كه از درون مرگ حيات بيرون مي‌آيد يعني من اگر از اين وضعيت موجود از اين قيودي كه به اصل هستي من پيچيده شده ، اصل هستي من مطلق است ، من از هر مطلقم و وجه‌اي از اطلاق در من هست اما با زنجيرهاي زمان و مكان ، با زنجيرهاي تعلقات ، نفسانيات غل و زنجير شدم، مادامي كه در اين غل و زنجير قرار دارم در نظر الهي پيش نمي‌روم حالا آن تكامل زيستي كار خودش را مي‌كند ، با آن كار ندارم ، من فعلاً‌ ديالكتيكي الهي صحبت مي‌كنم اگر بتوانم از اين تعلقات خلاص بشوم يك مرحله جلو مي‌روم ، خلاص شدن از اين تعلقات و تعيانات يك نوع مرگ تلقي مي‌شود يعني وقتي من از اين تعلقات خلاص مي‌شوم كه اينها را به فراموشي بسپارم يعني از بين ببرم ، يعني رهايي از اينها، رهايي يعني مرگ اينها، يك تعبير مرگ است ، با رها شدن از اين تعلقات يك پله من بالاتر مي‌روم ، دوباره در پله دوم يك تعلقات ديگر پيدا مي‌كنم يك نردبان است ، اين نردبان را اسمش را نردبان معرفت مي‌گذارم ، در پله دوم دوباره يك سلسله تعلقات دارم به مقتضاي آن پله ، اگر در آن تعلقات بمانم هميشه در پله دوم ماندم براي ابد ، اگر بتوانم به اين تعلقات خاتمه بدهم يعني يك مرگي به من برسد ، مرگي كه خاتمه اين تعلقات است ، تعلقات پايه دوم را رها كنم به پله سوم مي‌رسم ، به همين ترتيب به هر پله‌اي كه مي‌رسم كه به دام تعلقات آن پله گرفتار مي‌شوم آن تعلقات را رها كنم به پله بالاتر مي‌روم به قول مولانا نردبان خلق اين ما و من است ، عاقبت زين نردبان افتادن است هر كه بالاتر رود ابله‌تر است كستخوان او بدتر خواهد شكست ، اگر آن پله‌ها بماند سقوط مي‌كند و استخوانش شكسته مي‌شود اما اگر مرتب مدام بالا و بالاتر رود و در قيد تعلقاتي كه اقتضاي هر پله هست نماند ، تا به كمال مطلق راه دارد اين مرگ ديالكتيك الهي را و مرگ و حيات را به اين صورت من تفسير مي‌كنم كه شما از هر پله‌اي به پله بالاتر راه داريد بنابراين از موت حيات درآمدن يعني همين، يعني از اين موتي كه در اين پله گرفتارش هستيد وقتي كه مُردي از تعلقات اين پله يك حيات بهتري پيدا مي‌كنيد در پله ديگري ، دوباره آنجا گرفتار موت ديگري هستي دوباره از آن رها مي‌شوي در حيات ديگري اين حيات از موت درآمدن به اين معني است. مجري: تلقي شما خيلي برايم جديد است چون من تا آنجايي كه مطالعه مي‌كنم اين گفته‌ها خيلي جديد است ، در واقع همان مشربي است كه جناب ملاصدرا تعقيب مي‌كرده است ، خوب طبيعي است كه استاد جناب ملاصدرا به تقابل چهارگانه فلسفي واقف بوده ، شيوه متكلمين را هم مي‌دانسته ، فلاسفه را هم مي‌دانسته ، اما آمده اين مرگ و حيات را به شيوه عرفا يعني بحث فناءفي‌الله و بقاءبالله حل مي‌كند كه شما اسمش را گذاشتيد ديالكتيك توحيدي يعني نمايي از همان تفكر است من هيچ تعارضي نمي‌بينم ، آيا به اين نتيجه نمي‌رسيم كه براي حل بسياري از معضلات بايد از اين چارچوب‌هاي تنگ فلسفي خارج بشويم ، مثلا در همين تقابل چهارگانه چيزي كه حكيم عمرخيام را پيچيده بحث واحد كثير بوده ، در واحد اين تقابل‌ها نمي‌گنجيد و سرانجام هم در بحث همين واحد كثير بود كه درود حيات گفتند ، آيا به نظر شما حكيم عمرخيام براي حل اين مشكل به اين شيوه‌اي كه ملاصدرا متوسل شده ايشان هم رو آوردند يا نه؟ دكتر غلامحسين ابراهيمي ديناني: اين هم سوال خوبي است ، اگر بگويم كه حكيم عمرخيام با انديشه‌هاي صدرالمتعلهين آشنايي داشت اين سخن گزافي است و هرگز چنين سخني نخواهم گفت اما چنانكه به درستي فرموديد حكيم عمرخيام تا آخر عمرش گرفتار مسئله واحد و كثير بود و اين علامت عظمت فكري اوست و مرگش همينطور كه اشاره كرديد در اين راه بود و در آن آخر خلال را از دندان برداشت و سر به سجده گذاشت رفت و شهيد راه وحدت و كثرت شد يعني بايد بگوييم كه خيام شهيد مسئله وحدت و كثرت است و واحد و كثير به مرگ او منتهي شد ، تمام عمرش در مسئله واحد و كثير مي‌انديشيد كه بسيار مسئله عظيمي است حالا من با جنبه‌هاي ديگر حكيم عمرخيام رياضيات و هندسه و نجوم كه در عصر خودش در حد اعلا بوده و امروز هم در دنيا مطرح است كاري ندارم به همان جنبه فكري‌اش مي‌پردازم خوب ايشان يك حكيم مشايي بوده در مرحله اول شاگرد باواسطه ابن‌سينا بوده و شايد بعضي‌ها مي‌گويند بدون واسطه ولي بدون واسطه بعيد است ، با واسطه شاگرد ابن‌سينا است ، اما در حد حكمت مشاء باقي نمي‌ماند ، اصلاً‌ باقي نمي‌ماند ، متاسفانه نمي‌دانم چرا جنبه فلسفي حكيم عمرخيام مورد غفلت واقع شده ، حالا بعضي علماي غربي به عنوان يك عالم رياضي و منجم مي‌شناسند كه هست بيشتر اشخاص مردم دنيا به عنوان يك شاعر خراباتي مي‌شناسند كه همين چندي پيش در قزاقستان بودم ديدم كه در يك قهوه‌خانه بزرگي كه بزرگترين قهوه‌خانه شهر است اشعار خيام به زبان فارسي اينجا نوشته شده است خوب از مي و مترب و معشوق صحبت كرده اين را به عنوان بي‌اعتنايي به دنيا و قلندري و مي‌ و مترب مي‌شناسند ولي به نظر من ظلمي به اين حكيم بزرگ شده كه اولاً‌ اين رباعيات او تفسير ديگري دارد و بعد هم او يك فيلسوف بزرگي است كه فلسفه‌اش ناشناخته مانده او چند كتاب در فلسفه دارد ظاهراً‌ يك وقتي صحبت كردم اينجا حداقل يكي از كتابهايش كه من به يكي از دانشجويانم گفتم تصحيح كن آن موقع چاپ نشد و حالا چاپ شده كتابي است به نام الكون و التكليف ، كتاب مهمي است ، ببينيد خود انتخاب همين اسم يك كتاب مي‌شود درباره اين اسم نوشت ، همين مسئله‌اي كه امروز در دنيا مطرح است كه كون يعني هستي ، تكليف يعني وظايف ، كه بين وظايف انسان به عنوان يك انسان و هستي چه رابطه‌اي برقرار است ، آيا انسان به عنوان يك موجود هستنده بايدها و هستي‌ها با هم چه ارتباطي دارند ، اشاره به همين مسئله دارد، خوب حالا خيام در آن كتاب انديشه‌هاي فلسفي خودش را بيان كرده خيلي مهم است اگر فرصتي بود مي‌شود كه آن كتاب را بررسي كرد و به انديشه‌هاي خيام رسيد كه چه مرد بزرگي بوده اما برگرديم به همين رباعياتش و همين مسئله مرگ‌انديشي‌اش كه باز حرفها داريم در مرگ‌انديشي ، از ويژگي‌هاي انسان در آغاز سخن عرض كردم مرگ‌انديشي است و خيام به شدت مرگ‌انديش است و اگر امروز از من بپرسند كه يك تعريفي از انسان بده دو هزار و پانصد سال پيش ارسطو انسان را حيوان ناطق تعريف كرد و فصل مميز انسان را ناطق دانست ، اقتصاد‌ان‌ها حيوان اقتصادي تفسير كردند ، اهل تكنيك حيوان صنعت‌گر تفسير كردند و تعريف‌هاي زيادي كه درباره انسان شده است اگر امروز از من بپرسند كه شما يك تعريف از انسان ارائه بده من به شما عرض خواهم كرد كه انسان حيوان مرگ‌انديش است من مرگ‌انديشي را فصل مقوم و فصل مقصم انسان مي‌دانم و حكيم عمرخيام اگرچه به صراحت نفرموده ولي درواقع برداشت او از انسان و تعريف او از انسان حيواني است كه مرگ‌انديش است همانطور كه در آغاز سخن عرض كردم هيچ حيواني به مرگ نمي‌انديشد ولي هيچ انساني نمي‌تواند غافل از مرگ باشد مگر اينكه خود را به غفلت بزند ، كساني كه از مرگ غافل هستند خود را به غفلت مي‌زند يا يك تربيت عارضي بر آنها عارض شده كه اينها لحظاتي از مرگ غافل شدند يا خودشان را به غفلت زدند مگر مي‌شود كه انسان از مرگ غافل شود ، چرا نمي‌شود از مرگ غافل بود ؟ اين يك سوال فلسفي است ، در پاسخ خواهم گفت كه انسان به ذات آينده‌نگر است ، اين خاصيت زماني بودن انسان است درست است موجودات ديگر هم زماني هستند اما زمان را درك نمي‌كنند و به زمان نمي‌انديشند چون انسان به زمان مي‌انديشد ، به آينده مي‌نگرد ، همانطور كه به گذشته مي‌نگرد ، انسان هم به گذشته باز مي‌گردد اين توان در انسان است شايد حيوانات هم نتوانند در حافظه به گذشته برگردند ما به گذشته برمي‌گرديم ، و هم به آينده دور و نزديك مي‌نگريم ، هم آينده يك لحظه ديگر ، فردا ، قرن ديگر و تا لايتنهاي آينده و چون به آينده مي‌نگرم مرگ خود را مي‌فهمم و مي‌دانم كه روزي فرا خواهد رسيد كه من با اين زندگي فعلي بدرود خواهم گفت به آن مي‌انديشم كه من در آن صورت به كجا خواهم رفت. مجري: بسيار خوب استاد بحث به جاي شيريني رسيده منتها وقت برنامه تمام شده همانطور كه فرموديد حكيم عمرخيام دغدغه مهمش در زندگي همين بود كه ما براي چي زندگي مي‌كنيم ، به دنبال جهت‌دار كردن زندگي بود كه بهترين مؤلفه‌اش همين مرگ‌انديشي است كه شما فرموديد تعريف انسان حيواني است كه مرگ‌انديش است ، خيلي تعريف زيبايي است واقعاً هم در فكر و ذهن تنيده است كه تعبير حكيم هم اين است ولو اينكه انسان خود را به تغافل هم بزند باز در ياد مرگ هست.
از شما تشكر مي‌كنم كه در اين برنامه شركت كرديد.


سه شنبه 30 خرداد 1391برچسب:, :: 14:23 ::  نويسنده : ققنوس       

 

حکایت بهلول و ابوحنیفه
آورده اند که روزي ابوحنیفه در مدرسه مشغول تدریس بود، بهلول هم در گوشه اي نشسته و به درس او گوش می داد.
ابوحنیفه در بین درس گفتن اظهار نمود که امام جعفر صادق (ع) سه مطلب اظهار می نماید که مورد تصدیق من نمی باشد و آن سه مطلب بدین نحو است:
اول آنکه می گوید شیطان در آتش جهنم معذب خواهد شد و حال آنکه شیطان خود از آتش خلق شده و چگونه ممکن است آتش او را معذب نماید و جنس از جنس متاذي نمی شود.
دوم آنکه می گوید خدا را نتوان دید حال آنکه چیزي که موجود است باید دیده شود. پس خدا را با چشم می توان دید.
سوم آنکه می گوید مکلف فاعل فعل خود است که خودش اعمال را به جا می آورد حال آنکه تصور و شواهد بر خلاف این است. یعنی عملی که از بنده سر میزند از جانب خداست و ربطی به بنده ندارد.


چون ابوجنیفه این مطالب را گفت بهلول کلوخی از زمین برداشت و به طرف ابوحنیفه پرتاب نمود که از قضا آن کلوخ به پیشانی ابوحنیفه خورد و او را سخت ناراحت نمود و سپس بهلول فرار کرد شاگردان ابوحنیفه عقب او دویده و او را گرفتند و چون با خلیفه قرابت داشت او را نزد خلیفه بردند و جریان را به او گفتند.
بهلول جواب داد ابوحنیفه را حاضر نمایید تا جواب او را بدهم.
چون ابوحنیفه حاضر شد بهلول به او گفت: از من چه ستمی به تو رسیده ؟
ابو حنیفه گفت: کلوخی به پیشانی من زده اي و پیشانی و سر من درد گرفت.
بهلول گفت: درد را می توانی به من نشان دهی؟
ابوحنیفه گفت: مگر می شود درد را نشان داد؟
بهلول جواب داد تو خود می گفتی که چیزي که وجود دارد را می توان دید و بر امام صادق (ع) اعتراض می نمودي و می گفتی چه معنی دارد خداي تعالی وجود داشته باشد و او را نتوان دید
و دیگر آنکه تو در دعوي خود کاذب و دروغگویی که می گویی کلوخ سر تو را به درد آورد زیرا کلوخ از جنس خاك است و تو هم از خاك آفریده شده اي پس چگونه از جنس خود متاذي می شوي
و مطلب سوم خود گفتی که افعال بندگان از جانب خداست پس چگونه می توانی مرا مقصر کنی و مرا پیش خلیفه آورده اي و از من شکایت داري و ادعاي قصاص می نمایی.
ابوحنیفه چون سخن معقول بهلول را شنید شرمنده شده و از مجلس خلیفه بیرون رفت.


سه شنبه 30 خرداد 1391برچسب:, :: 14:20 ::  نويسنده : ققنوس       

ابليس و سجود بر انسان

و اذقلنا للملائكة اسجدوا لآدم ، فسجدوا إلا ابليس ابي و استكبر و كان من الكافرين؛ سورهء بقره، آيهء ٣٤
از ابن عباس روايت شده است كه فرشتگان پيوسته با جنها در نبرد بودند و ابليس در يكي از اين كارزارها در حاليكه كودكي بيش نبود به اسارت درآمد و همراه فرشتگان بود تا اينكه از سجود بر آدم سرباز زد. ابن عباس ميگويد: اولين كسي كه به رأي خويش قياس نمود ابليس بود و كسي كه بطريق خويش قياس و استحسان نمايد در زمره ابليس است . امام صادق (ع) مي فرمايد: هنگاميكه خداوند بر ابليس نيروي تسلط بر انسان را عنايت كرد آدم خطاب به خداوند فرمود:


بار خدايا تو ابليس را بر ذريهء من نيرو بخشيدي در مقابل به من و فرزندانم چه عطا خواهي كرد؟ خداوند فرمود : هر گناهي را معادل همان گناه و هر حسنه اي را ده برابر پاداش خواهم داد. آدم فزونتر از آن را طلب كرد خداوند توبه را تا آخرين دقائق حيات از انسان قبول فرمود .
آدم باز هم بر خواهش خويش افزود و خداوند فرمود : بي حساب خواهم آمرزيد و آدم به همين ميزان اكتفا نمود . در روايت علي بن حسين(ع) آمده است: آدم آنگاه كه به بالاترين نقطهء عرش نظر افكند شبح هاي ما را به صورت انواري درخشنده مشاهده نمود پس خداوند به او فرمود : اين ارواح -محمد (ص) علي و حسنين و فاطمه (ع)- برترين خلق من مي باشند بوسيله آنها عطا كرده و باز خواهم ستاند و بوسيله آنها مجازات نموده و پاداش خواهم داد و تو اي آدم بدانها توسل جوي و هنگامي كه دچار مصيبتي گشتي آنها را نزد من شفيع گردان ، به ذاتم سوگند كه هيچ حاجتمندي را بخاطر آنها نا اميد نخواهم كرد و بدين جهت بود كه آدم بعد از ارتكاب گناه خدا را بدانها خوانده و توبه اش پذيرفته شد .
اسحاق بن جرير گويد: امام صادق (ع) از من پرسيدند ياران تو پيرامون گفته ابليس "خلقتني من نار و خلقه من طين" چه مي گويند؟
جواب دادم : آنها نيز همين را به زبان مي آورند.
حضرت فرمودند : دروغ مي گويند خداوند او را نيز از گل بيافريد زيرا كه قرآن مي فرمايد "الذي جعل لكم من الشجر الأخضر نارا فإذا انتم منه توقدون" آن خدايي كه براي شما از درخت سرسبز آتشي بيافريد تا شما از آن درخت آتش برمي افروزيد (سورهء ياسين آيه ٨). خداوند ابليس را ازآن آتش آفريد ، آتشي كه از درخت است و اصل درخت نيز از خاك و گل است . علي بن ابراهيم در سلسله اسناد خود از امام صادق (ع)درباره آيه "الي يوم الوقت المعلوم" مي گويد : مقصود همان روزي است كه رسول اكرم(ص) ابليس را در بيت المقدس و بر فراز صخره اي ذبح خواهد نمود.
اخبار مستفيد بيانگر اين است كه فرصت خواسته شده از سوي ابليس تا روز خروج قائم آل محمد(عج) يعني روز قيامت صغري است.
منبع: قصص الانبياء / مؤلف: آيت الله سيد نعمت الله جزايري.


سه شنبه 30 خرداد 1391برچسب:, :: 14:19 ::  نويسنده : ققنوس       

مجذوبان سالك

سالكان چهار قسمند : اول مجذوبان سالكند كه در اول از جذبه به حقيقت رسيده اند ، از خود فاني شده اند. و بعد از آن به امر الهي بازگشت ميكنند در اين عالم ، تا خلق را هدايت كنند و با تابعانش سيروسلوك مي كنند تا تابعانش را از ظلمت به نور برند و به منزل رسانند . خلق و عوالم كثرات ، حجابشان نمي شود از قرب جناب اقدس الهي ، و ذات جناب اقدس الهي را شاهد بر ماسوي مي دانند. و از جاعل [ و خالق] مجعول [و مخلوق] را مي شناسند . و نيت به اين جماعت هدايت است . "سالکانِ مجذوب" دوم سالکان مجذوبند که از سیر و سلوک و علم و عمل و ریاضتْ قابل جذبه شده اند و به جذبه رسیده اند و این جماعت مُهتدین و توّابین اند و این جماعت هم مرتبه شان به مُجتبین می رسد، و گاه هست که مرتبه ایشان از مرتبه مجتبین هم عالی تر می شود. و تبعیّت به این جماعت هم هدایت است. امیرالمؤمنین علیه السلام فرموده: دلیل حق سبحانه و تعالی آیات اوست از برای مهتدین، آیات آفاقی از برای عوام و آیات انفُسی از برای خواصّ. و وجود حق سبحانه و تعالی اثبات اوست از برای مجتبین؛ یعنی از جاعل، مجعول را می شناسد، و این برهان لمّی است؛ یعنی از جاعل، مجعول را می شناسند. "مجذوبانِ مطلق" و سوم مجذوبان مطلق اند که از جذبه به حقیقت رسیده اند و از خود فانی گشته اند امّا بازگشت در این عالم نکرده در مقام جمعْ محوند و دیگران را هدایت نمی توانند کرد. تابع این جماعت نمی توان شد و انکار کردنشان هم خطاست. "سالکانِ بی جذبه" چهارم سالکان بی جذبه اند که به عقل خود بی مُرشد سلوک می کنند و قید و اِنّیّت خود گرفتاراند و در مقام فرق اند. "سیر الی اللّه " ؛ اول سیر الی الله، دوم سیر فی الله، سوم سیر بالله. چهارم سیر من الله، پنجم سیر اجتماعی. سیر الی اللّه سیر عالم ملکوت است که تجلّی افعالی است. سیر فی اللّه ابتدای سیر عالم جبروت است که تجلّی صفاتی است. سیر باللّه انتهای سیر عالم جبروت است که تجلی ذاتی است. آیا حق سبحانه و تعالی استادی از برای این امرِ عظیم ـ که مقصود بالذات است ـ نیافریده که خلق را راه نمایی کند به معرفت او، و او را از ظلمات به نور در تحت بال خود بگیرد تا نَفْسشان بمیرد و قلبشان زنده شود؟ البته در هر عصری هادیان می باشند اگر بجویند می یابند.


"استاد کامل" حق سبحانه و تعالی این عالم را که به هم بسته است در هر عصری استادی از برای هر کاری آفریده است که خلق معطّل نمانند از برای امری از امور و تمام این امور مقصود بالعَرَض است از برای کار انسان که مقصود بالذات انسان است و مراد از انسان آن است که معرفت الهی حاصل کند که «ای فرزند آدم! آفریدم تو را برای عبادت خود، پس اهمال مکن آن چه را که تو را از آن آفریدم از جهت آن که آفریده ام آن را برای تو» و معرفت الهی حاصل نمی شود تا نفس نمیرد و قلب زنده نمی شود و نفس نمی میرد تا تسلیم نشود در تحت بال استادی کامل. "پنج راه سلوک" پنج راه است برای سالک. اول جذبه است، و آن مثل گنج ماند، در دست همه کس نمی افتد. اگر بیفتد بسیار مشکل است که از جذبه تواند به منزل رسید، چرا که گاه باشد از شدت جذبه و عشقْ به مُرشد کاملی نتواند برسد و به دام شیاطین گرفتار شود و گمراه گردد. "راهِ علم" دوم راه علم است و عمل، راه علم و عمل راه سلامتی است. "راه ایثار" سوم راه ایثار است یعنی آن چه دارد به شعف دل به خدمت مرشد کامل صرف نماید. "راه خدمت" چهارم راه خدمت است. هر که خدمت کرد او مخدوم شد; هر که عجز آورد او محروم شد . "راه صحبت" پنجم راه صحبت است؛ یعنی در مجالس علم و حکمت و مواعظ مرشد عارف کامل حاضر بودن؛ تنهایی یکی از این چهار راه به کمال نمی رسد. و هر یک از این چهار راه که خواهد برود بی صحبت هم به کمال نمی رسد. "مراتبِ یقین" یقین هم سه مرتبه دارد: علم الیقین و عین الیقین و حق الیقین؛ - علم الیقین دانستن است امّا نباید علمش به طریق فکر باشد: مثل فلاسفه که علم را از مرتبه خود نزول دهد، بلکه باید تبعیّت ائمه اطهار علیه السلام و مرشد کامل بکند تا خود در علم گم شود که (راسخون فی العلم) به همین معنی است، علم او را بردارد، نه او علم را. از ظلمات به نور رود، و علم در عالم بسیار است. لیکن اشرف علوم، علم به ذات الهی است و علم به اسماء و افعال و آثار الهی است و چون هر انسانی از اسماء و افعال و آثار الهیه نصیبه دارد بالقوه درش هست. به محض دانستن از قوه به فعل نمی آید. باید سیر از اسماء کَونیه به اسماء الهیه نماید تا از ظلمات به نور برود. و عین الیقین و حق الیقین از برایش حاصل شود. پس علم الیقین دانستن بود و عین الیقین دیدن است. به عین الیقین که رسید حجاب گفتگوی علم از میان برداشته می شود. علم الیقین که حاصل شد عزم است، عزم که جزم شد عین الیقین می شود. علم الیقین، شریعت؛ عین الیقین، طریقت که راه است و حق الیقین، حقیقت که رسیدن است. پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود که: [شریعتْ سخنان من است، و طریقتْ کردار من است، و حقیقتْ حال من است، و معرفتْ راس المال من است] منبع : سالكان الي الله / علاءالدوله سمناني


سه شنبه 30 خرداد 1391برچسب:, :: 14:17 ::  نويسنده : ققنوس       

 

در جست وجوي حقيقت
گفت وگو با پروفسور سيد حسين نصر
محمد صادقي
"پروفسور سيدحسين نصر از انديشمندان سنت گراي ايراني است که در دنياي امروز نيز چهره يي شناخته شده به شمار مي رود هرچند انديشه هاي جديد و مناسبات دنياي نو را برنمي تابد و به عبارتي بازگشت به سنت و آموزه هاي دنياي قديم را سودمند مي داند. آنچه در زير مي آيد گفت وگويي است که به تازگي با پروفسور نصر انجام داده ام، همچنين جا دارد از ايشان براي فرصتي که در اختيارم گذاشتند صميمانه سپاسگزاري کنم."
- مي دانيم که پروفسور ويليام چيتيک براي نخستين بار در دانشگاه امريکايي بيروت شنونده سخنان شما بوده و از همان جا شيفته انديشه و فرهنگ شرقي و ايراني شده اند. به نظر شما دلايل اصلي گرايش دانش پژوهان غربي به فرهنگ، ادبيات و انديشه شرقي و به ويژه ايراني چيست؟


*انسان اصولاً در جست وجوي آن چيزي است که خود آن را ندارد حتي اگر روزي آن را داشته ولي اکنون در دسترس نيست. در چنين وضعيتي است که او به جست وجوي مطلوب خود فراسوي جامعه و فرهنگ بومي خويش به ديار ديگر سفر مي کند، حال خواه آن سفر جسماني باشد و خواه فکري و روحاني، چنان که خواجه شيراز فرموده؛ آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي کرد. روزي بود که فرهنگ و تفکر غربي با فرهنگ ها و نحله هاي فکري تمدن هاي ديگر جهان مانند تمدن چيني و هندي و البته اسلامي قرابت داشت ولي ساحت معنوي فرهنگ و انديشه غربي تا حد زيادي از دوران رنسانس به بعد تضعيف شد و مخصوصاً عرفان و به طور کلي انديشه درون نگر و باطني به حاشيه رانده شد. نخست در قرن نوزدهم با ترجمه آثار عرفاني و فلسفي اسلامي مخصوصاً ادبيات صوفيانه و نيز منابع هندو نظر گروهي از غربيان مخصوصاً در آلمان متوجه شرق شد و افرادي برگزيده مانند گوته و هردر و شلينگ و برادران اشلگل ظهور کردند و از «رنسانس شرقي» که فکر مي کردند مانند رنسانس دوره قرون پانزدهم و شانزدهم ميلادي فرهنگ غربي را دگرگون سازد، سخن گفتند. لکن چنين نشد به رغم تاثير تفکر شرقي بر افرادي بس مهم از شوپنهاور گرفته تا ويليام بليک. لذا تشنگي براي معنويت در وجود بسياري از غربيان باقي ماند. در قرن بيستم توجهي نوين نسبت به شرق پيدا شد و درخت معارف شرقي به صورت پايدارتري در خاک فرهنگ غربي کاشته شد و اين روند بيش از همه در امريکا رخ داد و سپس به اروپا کشيده شد. توجه حوزه هاي غربي اول به عرفان بودايي به صورت ذن معطوف شد و سپس به ودانتاي هندو و بالاخره تصوف. پروفسور چيتيک که اول در دانشگاه امريکايي بيروت و سپس در دانشگاه تهران مدت مديدي شاگرد اين بنده بود، نمونه يي از افرادي است که در نيمه دوم قرن گذشته به تصوف و عرفان علاقه مند شدند و اين توجه خيلي بيشتر از قرن نوزدهم تحول وجودي در آنان ايجاد کرد. آنچه بين همه اين گونه افراد مشترک است علاقه به حکمت، عرفان، هنر، ادبيات و حتي علوم جهان شناسي معنوي ا ست و يک جهان بيني که خدامحوري است و نه بشر محوري. در بين اين نوع افراد برخي به سوي معارف هندو روي آوردند و بعضي به سوي بودائيت و ديگران به سوي اسلام و تصوف و عرفان اسلامي و اين انتخاب ارتباط به ساختار فکري و ذوق دروني آنان داشت. در زمره بسياري از گروه اخير علاقه بيشتر متوجه فرهنگ اسلامي ايراني شد از آنجا که اولاًً زبان فارسي داراي غني ترين گنجينه ادبيات عرفاني است و محبوبيت حيرت آور مولانا در غرب حاکي از اين واقعيت است. ثانياً در ايران بود که سنت فلسفه اسلامي به صورت زنده ادامه يافت و فلاسفه يي چون سهروردي و ملاصدرا ظهور کردند که برهان و عرفان را با هم آميختند و مکتب هاي فلسفي گوناگون به وجود آوردند که هم ارضاکننده احتياج انسان به درک عليت و اقامه برهان است و هم احتياج او به اشراق و عرفان. ثالثاً هنر اسلامي ايران از غناي حيرت آوري برخوردار است که آنان را که در جست وجوي جمال حق در آينه عالم صور هستند به خود مي کشاند. دلايل ديگري نيز هست ولي فعلاً به ذکر اين سه خصيصه اکتفا مي کنم.
 
- دنياي نو با وجود پيشرفت هاي شگفت انگيزي که داشته هنوز از جنگ، خشونت، نابرابري و... رنج مي برد. شما نيز در آثار خويش انتقادهايي به پايه ها و اساس انديشه جديد (مدرنيته) داريد. آيا فکر مي کنيد تمام اين نقص ها در مباني فکري و فلسفي جديد نهفته است؟
*قبل از هر چيز لازم است به کلمه «هنوز» اعتراض کنم. جنگ و خشونت و نابرابري البته در تمام ادوار تاريخ بوده است از آنجا که دنيا دنياست حتي اگر دنياي يک تمدن سنتي باشد. آنچه در پرسش پيشرفت هاي شگفت انگيز خوانده شده است نه تنها اين بدي ها را از بين نبرده است، بلکه دوصد چندان افزايش داده است از آنجا که اين «پيشرفت» به هيچ وجه اخلاقي و معنوي نيست بلکه برعکس بشر را لجام گسيخته تر ساخته است و از آنجا که مبتني بر يک جهان بيني لاادري ا ست، کوشيده است دست خداوند را از خلقش قطع کند.
البته تمام اين نقص ها از مباني فکري و فلسفي جديد سرچشمه نمي گيرد بلکه برخي از آنها در اثر کاربرد ناقص نيز هست. اجازه دهيد مثالي بزنم. جراحي را تصور کنيد که دارد پاي عوضي يک مريض را عمل مي کند و در عين حال چاقوي کندي را نيز به کار مي برد که درد مريض را بيشتر مي سازد. البته اگر چاقوي مناسبي به کار مي برد، درد کمتر مي شد ولي باز اصل کار خراب مي بود. خيلي ها کوشيده اند تا نشان دهند نقايصي که اکنون حيات بشر و حتي محيط زيست را تهديد مي کند فقط در اثر کاربرد ناصحيح مباني فکري و فلسفي جديد است، لکن چنين نيست بلکه خود جهان بيني و اساس فلسفي تجدد نادرست است و آنچه در اصل باطل است نمي تواند زمينه يي براي يک زندگي درست باشد. اين اشتباه باعث شده است بسياري در جست وجوي اصلاح معلول باشند و نه علت، در حالي که تا وقتي علت مرضي تشخيص داده نشده و برطرف نشود عوارض مرض را معالجه کردن باعث سلامتي مريض نمي شود گرچه ممکن است براي زماني محدود وضعش را بهبود بخشد. نمونه يي بارز از اين واقعيت وضع فعلي اقتصادي جهان است. اقتصاد به معناي جديد آن از اخلاق جداست و نتيجه اش نمي تواند جز رسيدن به يک بحران عظيم چيزي ديگر باشد. اکنون که اين بحران فرارسيده تمام کوشش براي اين است که اين بحران مبتني بر همان فلسفه اقتصادي که باعث اين بحران شده است، حل شود. کمتر کسي به فکر اين است که يک فلسفه اقتصادي جديد (که در عين حال قديمي است) تدوين کند که در آن پرداختن به عوامل اقتصادي هميشه با توجه به عوامل اخلاقي توام است و در آن صفات رذيله نفس بشر مانند طمع فراموش نمي شود.
- برخي بر اين باور هستند که سنت فلسفي کلاسيک ما دچار گسست شده. اگر چنين باشد چگونه مي توان انتظار داشت حکمت بتواند الزامات دنياي مدرن و الگوهاي زندگي مدرن را متاثر سازد؟
*بنده با اينکه سنت فلسفي کلاسيک ما دچار گسست کامل شده است، مخالفم. درست است که در قرن سيزدهم هجري با ترجمه آثار دکارت و ديگران به تدريج بين متجددان ايران توجه به فلسفه اسلامي کم شد و بسياري به دنبال فلسفه هاي مختلف غربي رفتند و هنوز هم مي روند، فلسفه اسلامي باقي ماند و حتي در نيم قرن گذشته تا حد زيادي توسط بزرگاني چون علامه طباطبايي احيا شد. وانگهي حتي اگر يک نوع گسستگي به وجود آيد همواره مي توان يک سنت عقلاني و فکري را احيا کرد چنان که در مورد احياي تفکر سنتي در اروپا توسط گنون و ديگران مشهود است.
سر و کار حکمت و فلسفه اسلامي با حقيقت است و انسان در هر دوره يي از زمان و در هر شرايطي که زندگي مي کند، محتاج حقيقت است و نمي تواند از آن بگريزد. نتيجه تکيه بر باطل فناست. آنچه لازم است کوشش در استمرار سنت عقلاني و فلسفي خودمان است و اين امر بايد به ناچار توام با بيان حقايق آن به لساني باشد که جوانان، اقلاً آنان که ذوق فلسفي دارند، بتوانند آن را درک کنند. در واقع يک سنت فلسفي زنده همواره محتاج به احيا است چنان که ما در تاريخ فلسفه اسلامي بارها ناظر بر آن بوده ايم. فقط کافي ا ست به سهم بزرگاني همچون سهروردي، خواجه نصيرالدين طوسي، خاندان دشتکي، ميرداماد و ملاصدرا، آقا علي مدرس و در عصر خودمان علامه طباطبايي بنگريم تا به احياي پياپي فلسفه اسلامي پي بريم.
وانگهي تاريخ فلسفه خود فلسفه است و چنان که عرض کردم آنچه در تاريخ يک مکتب فلسفي وجود داشته است همواره قابل احيا است. ما حتي در غرب که الگوي بسياري از روشنفکران ايراني باقي مانده است و در آن تفکر فلسفي دائماً در حال دگرگوني است شاهد احياي فلسفه افلاطوني در ادوار مختلف و حتي در يکي دو قرن اخير ناظر بر احياي فلسفه ارسطويي توسط برنتانو و فلسفه قديس توماس توسط مارتين و ژيلسون هستيم. آنچه ما به آن احتياج داريم پهلوانان فکري است که با تسلط بر فلسفه اسلامي توام با زيستن حيات فلسفي به معناي سقراطي و اسلامي آن بتوانند حقايق اين فلسفه را لباس زبان معاصر پوشانند و اصول آن را در حل معضلات کنوني به کار برند.
- آيا حکمت و آنچه شما از آن به عنوان معرفت و امر قدسي ياد مي کنيد مي تواند پاسخگوي بحران ها و آشفتگي هاي روحي و فکري دوران کنوني و به ويژه نسل جوان ما باشد؟ اين چگونه ممکن است؟
*آنچه دنياي امروز بيش از هر چيز از آن رنج مي برد فراموش شدن امر قدسي در تمام شئون فکري و زندگي روزانه مردمان است و مشکلات مهيب فعلي از بحران محيط زيست گرفته تا ابتلا به امراض رواني در نتيجه پوچي گرايي فلسفي و فکري همه در اصل نتيجه اين قداست زدايي و نسيان است. احياي حکمت اصيل و دانش توام با امر قدسي مي تواند نه تنها تشنگي هميشگي انسان ها را براي حقيقت ارضا کند، بلکه بسياري از مسائل خاص اين دوره و زمانه را حل کند. در کتاب خود «معرفت و معنويت» اين بنده مفصلاً راجع به اين مطلب سخن گفته است و عمر حقير صرف احياي اين حکمت اصيل شده است و کاربرد آن در حل مسائل کنوني بشر.
بياييم به چند مورد عيني نظر افکنيم، اول از همه فلسفه علوم. امروزه براي بسياري حتي در ايران يک نوع «علم گرايي» به معناي scientism غربي جايگزين فلسفه شده و ديد علم جديد که مبتني بر جدايي امر قدسي و حتي علت غايي و مشيت الهي از عالم خلقت است خود يک جهان بيني کلي شده است که رابطه معنوي بين انسان و طبيعت و نيز به يک معني انسان و خداوند را از بين برده و باعث بحران دهشتناک محيط زيست شده است. اگر فقط به ميراث فلسفي خود بنگريم مي بينيم که منابع غني براي تبيين يک فلسفه جديد و در عين حال قديم علوم در آن يافت مي شود. يکي از اولين کتب بنده به نام «نظر متفکران اسلامي درباره طبيعت» به همين منظور احياي فلسفه علوم اسلامي نگاشته شده است. ضمناً بايد اضافه کنم متاسفانه در دهه هاي اخير در اثر تسليم شدن به ادعاهاي علوم جديد بسياري از حکماي اسلامي ما نسبت به طبيعيات قديم بي علاقه شدند و فکر کردند اين قسمت از فلسفه اسلامي ديگر حائز ارزش نيست. به خاطر دارم هنگامي که علامه طباطبايي به ويراستن و چاپ کتاب «اسفار» ملاصدرا اشتغال داشتند از توجه به بحث جواهر و اعراض احتراز مي کردند. از آنجا که ايشان به بنده لطف فراوان داشتند اجازه مي دادند گهگاهي اعتراضي نيز بکنم و در اين مورد نسبت به اين ديد کلماتي عرض کردم و مخالفت خود را بيان داشتم. براي بنده مسجل است که آثاري مانند «فن سماع طبيعي» ابن سينا و بخش هايي از «حکمه الاشراق» سهروردي و «اسفار» ملاصدرا و نيز رسائل ديگر او مانند «سريان وجود» توام با آثار عرفاني ابن عربي و ديگر بزرگان آن مکتب و حتي شعراي عرفاني ما مانند مولانا از اهميت فراوان براي ايجاد يک فلسفه علوم نوين که بتواند حتي داده هاي علوم جديد را که ارتباط با واقعيت عالم جسماني دارد و فقط مانند نظريات داروين فرضيه يي بيش نيست دربرگيرد، برخوردار است. هنگامي که مولانا مي فرمايد؛
باد و آب و خاک و آتش بنده اند
با من و تو مرده با حق زنده اند
و يا:
کاشکي هستي زباني داشتي
تا ز سرها (يا هستي) پرده ها برداشتي
او از حقيقتي سخن مي گويد که فراموشي آن در قلب بحران محيط زيست قرار دارد.
دوم مساله روانشناسي است. در حال حاضر روانشناسي جديد با بحران بزرگي روبه روست، درست در زماني که امراض رواني به صورت بي سابقه يي رو به گسترش است. يک روز فرويد مد است و روز ديگر يونگ و همه در جست وجوي يک روانشناسي کامل که بتواند تمامي روان انسان را دربرگيرد هستند. به همين جهت آنقدر امروزه در غرب توجه به روانشناسي هندو و بودايي زياد شده است. معرفت النفس واقعي يک علم قدسي است از آنجا که موضوع آن نتيجه دميدن روح خداوند در انسان است و فلسفه و عرفان اسلامي از اين جهت بسيار غني است. ما از يک سو علم النفسي داريم که بوعلي در کتاب ششم شفا از آن سخن گفته و ملاصدرا در سفر چهارم کتاب اسفار به صورت بسيار عميقي به آن پرداخته است. از سوي ديگر آثار صوفيانه داراي اساسي ترين بحث ها درباره نفس انسان و علاج امراض آن است، از رساله قشيريه گرفته تا مثنوي مولانا. در دهه هاي اخير تني چند از روانشناسان و روانپزشکان مسلمان مانند محمداجمل پاکستاني و محمدشفيع ايراني ولي ساکن در امريکا کوشيده اند از اين منابع استفاده کرده، به علم کامل تري از آنچه در مکتب هاي روانشناسي غربي ديده مي شود، دست يابند. اين کوشش هنوز در حال استکمال است و يقيناً ثمرات آن براي همگان منجمله جوانان بس مفيد خواهد بود. لازم مي دانم که يک مثال ديگر نيز بزنم. از خصايص دنياي جديد گسترش زشتي و کم شدن زيبايي در محيط زندگي مردمان و مخصوصاً شهرنشينان است. کافي است به وضع شهرهاي بزرگ جهان منجمله تهران بنگريم تا صحت اين مدعا روشن شود. فرهنگ ما طي قرون داراي يک فلسفه هنر بود که اجازه مي داد يک هنر مقدس ايجاد شود مانند هنر معماري مساجد و خطاطي متن قرآن کريم، و محيط زندگي در بيشتر ابعاد خود تجليگاه زيبايي بود و حديث «الله جميل و يحب الجمال» همواره در مد نظر بود. هر کجا که تجدد رفته است توام با گسترش زشتي از لحاظ هنري به معناي سنتي آن بوده است. اکنون در اکثر دنياي اسلامي، مانند ساير نقاط دنياي شرق، بيشتر معماري جديد تقليدي دست دوم از معماري غربي است و بسياري از نقاشان صرفاً مقلد اين يا آن روند زودگذران غربي هستند. چقدر مهم است احياي فلسفه هنر خودمان. در اين زمينه خوشبختانه اثر اين مهم حتي الان تا حدي نيز ديده مي شود. بسياري از آنهايي که اکنون مشغول به احياي هنر سنتي ما هستند تحت تاثير آثار افرادي مانند بورکهارت و کومارا سوامي که بنده براي اولين بار به ايران معرفي کردم و نيز نوشته هاي ناچيز خود بنده مانند «هنر و معنويت اسلامي» به وادي هنرهاي سنتي اسلامي و ايراني کشيده شدند. طي اين سال ها که از وطن دورم به کرات يا توسط نامه و يا حضوراً مطلع شدم که اين يا آن هنرمند و مخصوصاً خطاط و معمار به سوي هنر سنتي روي آورده است و اين تحول زاده آشنايي آنان با آثار بنده و ديگران درباره فلسفه هنر سنتي و اسلامي بوده است.
-يکي از پرسش هاي منتقدان انديشه سنتي و سنت گرايان اين است که اين انديشه استدلال گريز است. شما اين نقد را چگونه مي بينيد و چه پاسخي براي آن داريد؟
*انديشه سنت گرايي به هيچ وجه استدلال گريز نيست بلکه عقل را به جنبه استدلالي فکر که فقط يکي از نيروهاي عقل است، محدود نمي کند. يکي از بزرگ ترين انديشمندان سنتي فريدهوف شووان در کتاب خود «منطق و تعالي» اين امر را کاملاً روشن کرده است. متفکران بزرگ سنتي ما همه در به کار بردن استدلال چيرگي داشتند ولي فلسفه را به صرف استدلال تقليل نمي دادند حتي ابن سينا که از نيروي حدس نيز سخن مي گفت. کتاب «حکمه الاشراق» با منطق آغاز مي شود و با وجد و سرور پايان مي يابد و سهروردي مصر است فيلسوف واقعي بايد هم از فلسفه بحثي و استدلالي آگاه باشد و هم از حکمت ذوقي. ملاصدرا نيز روي اين امر اصرار مي ورزد و حکمت متعاليه را نتيجه ترکيب برهان و عرفان و قرآن مي داند.
در نوشته هاي سنت گرايان معاصر نيز همين امر مشهود است چنان که آشکارا در آثار گنون ديده مي شود. ما مخالف استدلال نيستيم و حتي نمي گوييم که «پاي استدلاليان چوبين بود» تعريف کافي از اهميت استدلال است. ولي ما قائليم که عقل را مراتبي است و عقل را نمي توان به استدلال محدود کرد. نيروي استدلال لازم است ولي براي نيل به حکمت واقعي کافي نيست. بايد با توجه به محدوديت هاي نيروي استدلالي در مرحله يي که جايز است از استدلال استفاده کرد ولي نبايد خود را به آن محدود کرد. ما مخالف استدلال نيستيم، بلکه مخالف استدلال گرايي يا به قول فرنگي ها راسيوناليسم هستيم.
-در گفت وگويي فرموده بوديد بنيادگرايي روي ديگر سکه تجدد است. در حالي که بنيادگرايي و تجدد با هم در تضاد هستند و از دو خاستگاه متفاوت برمي آيند و تناسبي هم ميان شان ديده نمي شود. بنيادگرايي واکنشي خشن به دنياي جديد به نظر مي آيد و بيشتر مي تواند با يک نگاه و رويکرد فرهنگي يا اقتصادي مورد بررسي قرار بگيرد. به اين ترتيب اگر ممکن است درباره اين موضوع بيشتر توضيح دهيد.
*واکنش هميشه در مقابل کنش است و اگر عملي نباشد عکس العملي به وجود نمي آيد. ممکن است امري مخالف امري دگر باشد ولي در همان سطح از واقعيت قرار داشته و عکس العمل درباره واقعيت هاي همان امر باشد. من باب مثال به مساله ازدواج و طلاق مي توان نگريست. طلاق البته نکته مخالف ازدواج است ولي متعلق به همان واقعيت است و اگر ازدواج نبود اصلاً طلاق وجود نمي داشت. وضع بنيادگرايي در مقابل تجدد نيز به همين گونه است. اگر تجدد پديد نيامده بود و حملات قرن هاي اخير به دين و معارف الهي و قوانين شرعي نمي شد، اصلاً بنيادگرايي ديني ظاهر نمي شد. در طول تاريخ نهضت هاي خشن که رنگ ديني داشت زياد بود، از خوارج در اسلام گرفته تا نهضت اليور کرامول در مسيحيت انگليسي، ولي اين نوع نهضت ها با بنيادگرايي ديني دوران خودمان اختلاف بنيادي داشت و نمي توان آنها را نيز به معناي امروزي آن بنيادگرا خواند.
وانگهي بايد به اين امر توجه شود که به رغم مخالفت شديد بنيادگرايي با تجدد در برخي امور، هر دو در پذيرش بي چون و چراي علوم جديد و استفاده کامل از انواع فناوري ها براي پيشبرد مقصودشان و مخالفت با ساحت دروني و باطني دين و عناد با عرفان و حکمت و ضديت و يا عدم توجه به هنرهاي سنتي از لباس گرفته تا معماري مشترکند. به همين جهت بنده آن دو را دو طرف يک سکه خوانده ام و کوشيده ام در بسياري از کتب خود مخصوصاً «اسلام سنتي در جهان معاصر» اين امر را روشن کنم که سنت گرايي به هيچ وجه بنيادگرايي نيست، بلکه کاملاً با آن مخالف است.
-اهالي انديشه و روشنفکران ايراني هرچند کوشش هاي فراواني در زمينه هاي علمي داشته اند و دغدغه شان زندگي عقلاني و زيستن بر اساس عقلانيت بوده ولي در پرداختن و تامل پيرامون موضوع معنويت چندان جدي نبوده اند و به عبارتي عقلانيت و معنويت را با هم پيش نبرده اند و اگر اين را به عنوان يک نقص در دوران معاصر در نظر بگيريم، به باور شما چگونه مي توان در جامعه يي مانند ايران که از فرهنگ و تمدن برجسته و اثرگذاري برخوردار است، دريچه يي به سوي جهاني بهتر، سالم تر و انساني تر گشود؟
گرفتاري در اين است که بسياري از روشنفکران دغدغه زندگي عقلاني را ندارند بلکه دغدغه آنان دنبال کردن استدلال گرايي يا راسيوناليسم و پيروي از فلسفه هاي متداول غربي است. خود کلمه روشنفکري از واژه Aufklarung آلماني و مترادف آن lumieres l age des فرانسوي سرچشمه مي گيرد و ما مي دانيم فلاسفه اين مکتب اصولاً با عقل به معناي آن در فلسفه مخالف بودند و نهاد انديشه آنان بر جدايي انديشه از معنويت بود. از ديدگاه فلسفه اسلامي روشنفکري که قبلاً آن را منورالفکري نيز مي خواندند همان تنوير ذهن توسط عالم عقول مجرده است و روشنفکر همان کسي است که سهروردي او را حکيم اشراقي مي نامد و نيل به اين مقام امکانپذير نيست مگر با کسب معنويت. يقيناً فکر با دوري از وحي و اشراق هرگز منور نمي شود.
امروزه چه در غرب و چه در بين پيروان انديشه هاي غربي در تمدن هاي ديگر منجمله بين ايرانيان، انديشه و حاصل آن به صورت علوم جديد به کلي از معنويت بري است و اين واژه حتي معنايي در فرهنگ علوم جديد ندارد.
براي بازکردن دريچه يي به سوي جهاني بهتر و سالم تر بايد اول از همه درک کنيم که انسان کيست و چيست. آيا فقط جسمي است که بر آن «من» دکارتي افزوده شده است و يا موجودي که هم ساحت هاي جسماني و احساسي و فکري دارد و هم ساحت معنوي. تا هنگامي که اين حقيقت انکار و فعاليت هاي فکري از عوامل معنوي جدا دنبال شود، بشر با چيزي جز بحران روزافزون که نتيجه کاربرد هر چه بيشتر اين انديشه عاري از معنويت است روبه رو نخواهد بود. براي ما ايرانيان حقيقت تمام عيار هستي انسان در مکتب هاي عرفاني و حکمي خودمان بيان شده است. بر ماست که اين گنجينه را دوباره کشف کرده و اصول آن را در زندگي خود به کار بريم نه اينکه اشتباهات تجدد را تکرار کنيم و دنبال راهي رويم که پايانش زوال و نيستي است. هنگامي که انسان به وضع فعلي بشر مي نگرد به ياد اين بيت معروف مي افتد؛
ترسم نرسي به کعبه اي اعرابي
اين ره که تو مي روي به ترکستان است.


سه شنبه 30 خرداد 1391برچسب:, :: 14:14 ::  نويسنده : ققنوس       

پاسخ استاد حوزه به ادعاهای حسن عباسی

پاسخ استاد حوزه به ادعاهای حسن عباسی: "اگر حسن عباسی امام خمینی را درک می‌کرد، چنین سخنانی نمی ‌گفت.
وقتی امثال آیت‌الله جوادی و مراجع دینی و کارشناسان دینی هستند، دیگر عرصه برای امثال آقای حسن عباسی تنگ می ‌شود و اگر اینها نباشند، آقای حسن عباسی می‌شود مرجع دینی. مؤسس این انقلاب، امام است و امام محصل حکمت متعالیه است و معلوم نیست آقای عباسی چگونه این حرف‌ها را می‌زند و چه هدفی دارد؟"
در پی انتشار سخنان جنجالی حسن عباسی و نقد غیرکارشناسانه او به فلسفه اسلامی و حکمت متعالیه و هماورد طلبی آیت الله جوادی آملی برای مناظره، مرکز خبر حوزه‌های علمیه در گفت‌وگو با حجت‌الاسلام و المسلمین بهرام دلیر نقده ای، دکترای علوم سیاسی و عضو هیأت علمی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، مدرس خارج فقه و اصول و فلسفه و عرفان به بررسی اظهارات سخیف عباسی پرداخته و بی پایه بودن آن را تبیین کرده است. به گزارش «تابناک»، متن این مصاحبه به شرح زیر است:


*مطالب آقای حسن عباسی را در یک نگاه کلی چگونه ارزیابی می‌کنید؟
 
آقای حسن عباسی در دو حوزه دین و فلسفه سخنرانی کرده‌اند، حال آنکه ایشان نه در حوزه دین و نه در حوزه فلسفه، هیچ تخصصی ندارد. کسانی که با الفبای فلسفه ملاصدرا آشنا هستند، هیچ‌ گاه هیچ گزاره‌ای در فلسفه حکمت متعالیه دال بر اینکه ماده اولی موضوع فلسفه است، سراغ ندارند. معلوم است وی از مباحث فلسفی بسیار فاصله دارد و با فلسفه ناآشناست، نه از فلسفه اطلاعی دارد و نه از دین و با وجود این، هم در حوزه دین و هم در حوزه فلسفه مشغول نظریه‌پردازی است.
 
موضوع فلسفه «هستی شناسی» است و مراد از آن، «هستی مطلق» یعنی پروردگار عالم است و مهمترین تفاوت فلسفه صدرایی با اشراق و مشاء در توحید محوری بودن فلسفه ملاصدراست.
 
نکته قابل توجه دیگر، این که خود را در برابر شخصیتی می‌گذارد که سرمایه ملی و مذهبی ماست؛ مگر ما چند نفر مانند آیت‌الله جوادی آملی در دنیا داریم که خطاب به ایشان درخواست مناظره می‌کنند و بی ادبانه خدمات ایشان را به هیچ می‌انگارند و می‌گویند: «این حجم چند صد هزار دقیقه ای تلویزیونی آقای جوادی، در جامعه اثرش چه بوده است؟! هر کجا گفتند، ما حاضریم مناظره کنیم و با همان تکنیکی که در بدایه و نهایه است، ثابت می‌کنیم که اینها نمی‌توانند کاری کنند»؟!
 
* عباسی نمی‌داند و نمی‌فهمد مناظره چه هست؟ یا بیش از اندازه گلیم خود، پایشان را دراز می‌کند؟!
 
ـ یکی از مهمترین ایرادات و مشکلات موجود در کشور ما این است افراد غیر متخصص در اموری که در حیطه تخصصشا‌ن نیست، داد سخن می‌دهند؛ از جمله آقای حسن عباسی که پیوسته در حال نظریه پردازی است؛ آن هم در رشته‌هایی که در تخصص او نیست، در مباحث قضایی، فیلم و سینما، روابط بین‌الملل و... نظریه پردازی می‌کنند و این سنخ افراد آبروی نظریه و نظریه‌پردازی را می‌برند. لازم نیست، این آقای عباسی با آیت‌الله جوادی آملی مناظره کند، بلکه اگر با یک طلبه پایه ده حوزه به بحث بنشیند، کافی است.
 
آیا موضوع فلسفه ماده اولی است؟! کدام شخصیت فلسفی چنین چیزی گفته است و این حرف را از کجا می‌آورد؟ کجای حکمت متعالیه با توحید و گزاره‌های دینی مخالفت شده است؟
ـ توحید و مباحث دینی حتی در امور عامه فلسفه صدرایی جاری و ساری است.
 
*آیا سخنان حسن عباسی مبنای علمی دارد؟
 
ـ من نمی‌دانم که آیا عده‌ای بر اساس شهوت شهرت است که اینگونه سخن می‌گویند؟ هر سخنی باید مبنایی داشته باشد و حرف علمی،گزاره و کلامی است که مبنای علمی داشته باشد و ایشان حرف‌هایی زده است که نه مبنای فلسفی و نه مبنای دینی و نه مبنای علمی دارد و به جز هوی و هوس و پرخاشگری و این و آن را متهم کردن از این سخنان، هیچ مطلبی برداشت نمی‌شود.
 
البته انسان اگر با مبنا به نقد تفکرات ملاصدرا و بزرگ‌تر از ملاصدرا هم برود، اشکالی ندارد، اما بدون مبنا به نقد سخن بزرگان پرداختن درست نیست، خود ملاصدرا به شخصیت‌هایی که اهل دانش هستند، توصیه می‌کند که در من توقف نکنید و از من عبور کنید. در مقدمه جلد اول اسفار می‌گویند: و إنی أیضا لا أزعم أنی قد به لغت الغایة فیما أوردته کلا فإن وجوه الفهم لا تنحصر فیما فهمت و لا تحصی و معارف الحق لا تتقید به ما رسمت و لا تحوی لأن الحق أوسع من أن یحیط به عقل و حد و.....؛ الحکمة المتعالیة فی الاسفار العقلیة الاربعة، ج1، ص: 10" قلمرو حقیقت بیش از وسع من بوده است و در وسع ملاصدرا نیست.
 
آیت‌الله جوادی آملی به عنوان حکیمی متاله و یکی از چهرهای مظلوم معاصر ماست، به جای اینکه قدر ایشان را بدانیم و حتی در مسائل اقتصادی از ایشان نسخه بخواهیم، بگوییم شما حرفی برای گفتن ندارید؟! چه زمانی از ایشان نسخه‌ای خواستند و ایشان نسخه نداد؟ بجای اینکه از ایشان طلب نسخه کنید، بگویید ایشان حرفی برای گفتن ندارند؟! آیا این ادعا نباید مستند به مطلبی باشد؟! چگونه ایشان چیزی ندارد و حال آنکه نزدیک صدها جلد کتاب نوشته‌اند، آیا این‌ها هیچ است؟ یونسکو برای ایشان جایزه می‌دهد و دنیای آن طرف آب این چهره را می‌شناسد و از ایشان قدردانی می‌کنند، آنگاه بگوییم ایشان هیچ است؟ و آن وقت یک آدم حراف بدون پایه‌های علمی وراجی کند، آیا این درست است؟ اگر آقای حسن عباسی گفته، موضوع فلسفه «ماده اولی» است؛ چنانچه با صفحه نخست بدایه و نهایه علامه طباطبایی آشنا بود، این حرف را نمی‌زد.
 
پارادوکس‌هایی که در کلام وی وجود دارد، بسیار است. او اول فلسفه بخواند و بعد به نقد بپردازد. خواندن که بد نیست؛ دانستن که بد نیست و دانایی زشت نیست، اینکه آقای عباسی آثارش را در همه جا پخش کرده است و شهرتی پیدا کرده در میان اندیشمندان نیست، بلکه شهرت ایشان بیشتر در بین عوام است و عوام فریبی در سخنان وی وجود دارد و کسانی که با فلسفه و دانش و دین آشنا هستند، سخنان او را برنمی‌تابند، مگر در حوزه دین چقدر مطالعه داشته‌اند؟ آقای عباسی در چه رشته ای تخصص دارد و در آن رشته در چه گرایشی تحصیل کرده‌اند؟ اصلا ایشان دکترا دارد؟ بر فرض هم که داشته باشد، در یک رشته دکترا دارد، اما متأسفانه در همه رشته‌ها و حتی در گرایش انقلاب به نظریه پردازی می‌پردازند جناب آقای حسن عباسی از کجا این حرف‌ها را می‌گوید و سخن پراکنی می‌کند؟ کسی که هنوز موضوع فلسفه را نمی‌شناسد، چگونه داعیه مناظره با آیت‌الله جوادی آملی را دارد که رشته‌های گوناگون علمی را در نوردیده است و مفسر، فقیه و اصولی بزرگ و عارف دلسوخته ای است و در فلسفه همه مکتب‌های آن، اعم از مشاء و اشراق و متعالیه، صاحب اثر و کرسی نظریه پردازی است.
 
*آقای حسن عباسی در بخشی از مطالب خود می‌گویند: قطعا اگر مطهری می‌دانستند موضوع فلسفه ماده اولیه است، هیچ گاه بحث فلسفه اسلامی را مطرح نمی‌کردند. نظر شما در این باره چیست؟
 
اینکه آقای حسن عباسی می‌گوید، اگر مرحوم طباطبایی و مطهری می‌دانستند، موضوع فلسفه ماده اولی است، هیچ گاه بحث فلسفه اسلامی را مطرح نمی‌کردند، یعنی چه؟ یعنی علامه طباطبایی نمی‌دانست و جاهل است؟ علامه طباطبایی در آثارش صریحا تصریح کرده که موضوع علم فسلفه «هستی شناسی» است و در غایت، علم فلسفه می‌خواهد هست را از نیست تشخیص دهد که چه چیزه‌هایی حقیقت است و چه چیزهایی واقعیت نیست؟ اگر بگوییم موضوع فلسفه صدرایی، فلسفه وجودی است، گزافه گویی نکرده ‌ایم و حال آنکه آقای عباسی می‌گوید: موضوع فلسفه «ماده اولی» است؟! همین گزاره چنان رساست و به صراحت داد می‌زند که ایشان از الفبای فلسفه بی اطلاع هستند، لازم نیست با آیت‌الله جوادی آملی به مناظره بپردازد، بلکه اگر بحث اعتبار‌یات روش رئالیسم علامه طباطبایی را خوب بفهمد، می‌توان گفت، از فلسفه بویی برده است، اما با این کلماتی که گفته است، معلوم می‌شود با الفبای فلسفه هم آشنا نیست و از تعبیراتی هم که به کار برده‌، معلوم می‌شود، هیچ عقلانیتی هم در کارشان نیست و انسان عاقل این گونه سخن نمی‌گوید و تجاوز اندیشه‌ای نمی‌کند، همین جملات نشان می‌دهد، هیچ بار علمی و فلسفی ندارد و سخنان او بی پایه است، حرف با ربط زدن سخت است و حرافی بسیار ساده و آسان است.
 
آقای حسن عباسی می‌گوید: حکمت متعالیه ملاصدرا هزار و یک اشکال در آن هست که اگر بگویید اسلام است به قرآن و اسلام نسبت داده‌اید. ملا صدرا علم کلام و عرفان و فلسفه را جمع کرد و گفت: این حکمت متعالیه است، آیا این حرف درست است؟
 
حکمت متعالیه می‌خواهد قرآن و برهان و عرفان را به هم پیوند بزند، وی اصلا نمی‌فهمد حکمت متعالیه چیست؟ اینگ ونه نیست که ملاصدرا کلام و فلسفه و عرفان را با هم درآمیخته کرده و متعالیه از آب درآمده است، در صورتی که حکمت متعالیه نه کلام است و نه اشراق و نه ابو نصر فارابی و نه مشاء. حکمت متعالیه روش و دستگاهی دارد، همین ملاصدرا اصول کافی را بر اساس حکمت متعالیه شرح کرده است، آیا آقای حسن عباسی می‌داند اصول کافی یعنی چه؟ ایشان حتی از شرح یک حدیث آن عاجز است. لذا باید در بین جامعه فضا به گونه ای باشد که به چنین افرادی اجازه ندهند، این گونه به سخن پراکنی‌های بی اساس بپردازند و شخصیت علمی را که عصاره مراجع دینی و حوزه‌های علمیه است، این طور بی ادبانه به مناظره بطلبند و من در همین جا، اعلام آمادگی می‌کنم که با او مناظره کنم.
 
این گونه سخن گفتن، کوچک کردن دین است، چرا به گونه‌ای صحبت شود که دیگران فکر کنند، هر کسی می‌تواند در هر رشته‌ای و در مسائل دینی نظریه پردازی کند و متخصص دین است؟ چطور دامداری و داروسازی و موسیقی و... و نیاز به متخصص دارد، اما به دین که می‌رسد همه اظهار نظر می‌کنند؟! یعنی دین نیاز به علم آموزی و تخصص ندارد؟ مراجع دینی بی خود این همه زحمت کشیده‌اند؟ مثل آقای حسن عباسی متخصص دین است؟!او دو روز هم درس‌های دین را نخوانده است؟ لذا حق ندارد در مسائل دینی اعم از کلام و فلسفه و تفسیر و فقه و عرفان نظریه پردازی کند.
 
وی بیوگرافی خود را بیان کند که چه خوانده است، گویا شهوت سخنرانی دارند، و الا اگر عقلانیت باشد، اینگونه به این و آن حمله نمی‌کند، چرا این همه فلسفه‌های ماتریالیستی و سکولاریسم و فلسفه‌هایی را که با روح دین معارض هستند، نقد نمی‌کنند؟! به جای اینکه تفکرات دیوید هیوم و نیچه و...را نقد کنند، به مثل آیت‌الله جوادی آملی چنگ بیندازد، آیا این درست است؟
 
*آقای حسن عباسی در بخش دیگری از سخنان خود گفته‌اند: اگر کسی بگوید انقلاب ما صدرایی بوده، یعنی می‌گوید انقلاب ما اسلامی نبوده و این توطئه خطرناکی است؛ این مطلب را چگونه ارزیابی می‌کنید؟
 
ـ امام راحل پیرو حکمت متعالیه است و خود او حکیم متعالیه است و این آقا امام را هم خوب نشناخت، امام به گورباچوف نامه می‌نویسد و توصیه به آثار ابن عربی و ملاصدرا می‌کنند و این حرف‌ها بالصراحه باقی است، مؤسس این انقلاب، امام است و امام محصل حکمت متعالیه است و معلوم نیست آقای عباسی چگونه این حرف‌ها را می‌زند
 
بزرگترین انقلابی ما امام بود و امثال شهید مطهری و علامه طباطبایی و آیت‌الله جوادی آملی و... از ایشان حمایت می‌نمودند و همه ایشان فلسفه صدرایی خوانده بودند و در بحث انقلاب اسلامی چه اشکالی دارد که این انقلاب فلسفه‌ای داشته باشد و فلسفه آن هم صدرایی باشد، امام راحل خروجی و شارح حکمت متعالیه است و اگر بخواهیم بگوییم انقلاب اسلامی از فلسفه حکمت متعالیه بهرمند است، کجایش خیانت به انقلاب است؟! شکی نیست که دغدغه امام در تشکیل حکومت، دین بوده است و این گونه نبوده که در رأس هرم ملاصدرا قرار داشته باشد، ملاصدرا هم شارح دین است و آقایان بین این دو مطلب خلط کرده‌اند، پس اگر بگوییم انقلاب، فلسفه‌ای دارد آن فلسفه چه نوع فلسفه‌ای بوده است؟ پاسخ فلسفه صدرایی است و کجای این مطلب خیانت است؟! اصلا خیانت بزرگ در این روزگار، ترور شخصیت بزرگانی مانند آیت‌الله جوادی آملی است، امروز بزرگترین خیانت را آقای عباسی می‌کند که در خصوص آیت‌الله جوادی این گونه هتاکانه سخن می‌راند، بزرگ‌ترین خیانت این است که به بهانه‌های واهی حرف‌هایی بزنند، آقای عباسی در دین و فلسفه تخصص ندارد و جاهلانه به این دو حوزه وارد شده است.
 
* انگیزه آقای حسن عباسی از این گونه سخن گفتن چیست؟
 
ـ به گمان همه، این حرف‌ها از سر جهل و عنادهای بی خود است و گویا یک جریان فکری است که هر کسی، عمامه به سر است، باید زده شود. کسی که اینگونه خطاب به آیت‌الله جوادی آملی سخن می‌گوید، به راحتی به دیگر طلبه‌ها حمله می‌کند، آیت‌الله جوادی نماد روحانیت و حوزه است و کسی که به ایشان حمله می‌کند، کانّه به همه حوزه و روحانیت حمله کرده است و سر ناسازگاری دارد. وقتی امثال آیت‌الله جوادی و مراجع دینی و کارشناسان دینی هستند، دیگر عرصه برای امثال آقای حسن عباسی تنگ می‌شود و اگر این‌ها نباشند، آقای حسن عباسی می‌شود مرجع دینی؛ البته اشکالی ندارد ایشان به دنبال علم و تحصیل بروند و شرایط مرجعیت را تحصیل کنند و شارح دین شوند، اما مثل اینکه مشکل ایشان با روحانیت است لازم نیست، عباسی با آیت‌الله جوادی مناظره کند، به قول یکی از آقایان ایشان بیایند همین بدایه و نهایه علامه طباطبایی را علنا امتحان دهند و رسانه‌ها هم باشند، ببینیم ایشان از پس بدایة الحکمه ای که آغاز فلسفه هست برمی‌آیند؟ اسفار و شفا لازم نیست، اگر راست می‌گوید بیاید امتحان بدهند.
 
خلاصه مطلب تا اینجا
 
1‌ ـ موضوع علم فلسفه در حکمت متعالیه: ماده اولی نیست 2 ـ دین هم مثل سایر پدیده‌ها نیاز به تحصیل و تخصص دارد و نمی‌شود، هوایی و افواهی از دین دفاع کرد، جاهلی که از دین دفاع می‌کند فساد او بیشتر از دشمنی است که عالمانه تیشه به ریشه دین می‌زند و هر دو در یک راستا هستند، نه جهل او به دین کمک می‌کند و نه عالم ماتریالیستی که تیشه به ریشه دین می‌زند، موفق می‌شود که دین را ریشه کن کند، دین در لایه‌های زیرین و عمیق دل مردم قرار دارد، الحمدلله جامعه ایران با بحث‌های اندیشه، آشناست و تفاوت بین آیت‌الله جوادی آملی و آقای حسن عباسی را می‌فهمد و این دو را با هم مقایسه نمی‌کند.
 
اینکه هر کسی به خود اجازه دهد، نام بزرگان را سبک بشمرد، درست نیست، تنها حکیم متاله‌ای که فقه و فلسفه و عرفان و حدیث را به خوبی و زیبایی فهم کرده است و انصافا کار می‌کند ایشان است، به جای اینکه کسانی را که کار می‌کنند کمک کنید، سنگ می‌اندزید؛ ترور تنها کار فرقان نیست، اگر امروز حسن عباسی از شهید مطهری یاد می‌کند چون شهید مطهری در بین ما نیست از او یاد می‌کند، اگر مطهری بود او امروز مطهری و علامه طباطبایی را به مناظره می‌خواند و تروریسم تنها بحث فرقان نیست که با ماشه و اسلحه گرم ترور می‌کردند، اما امروز عده‌ای ترور نرم می‌کنند و اندیشه‌های علامه طباطبایی و مطهری را نشانه رفته‌اند. همین ترورها هم پیگیری‌های حقوقی دارد.
 
اگر خوش بینانه به این سخنان نگاه کنیم، این حرف‌ها ناشی از جهل است، و الا اگر متهم به توهم توطئه نشویم، به گمانم مشکل او با روحانیت است و اگر امام خمینی را درک می‌کرد، هیچ‌گاه چنین حرفهایی نمی‌زد.
 
*آقای عباسی در بخش دیگری از سخنان خود مطالبی مانند اینکه اگر شما سرتاسر بدایه و نهایه مر حوم طباطبایی را بخوانید به ایمانتان اضافه می‌شود؟! تقوی الهی و قرآنی در حکمت متعالیه و اندیشه ملاصدرا فراموش شده است. و فلسفه نه حکمت است و نه عقلانیت و فلسفه عمیقا مسیر هدایت را برای شما کُند می‌کند، چون از ماده و چیستی و وجود شروع می‌کند و هیچ گاه حرف متقن نتوانسته بزند را بیان کرده است؛ آیا اینگونه است؟
 
ـ ما می‌بینیم کسانی که حکمت متعالیه را خوب خوانده‌اند، مومن‌ترین افراد بوده‌اند، مثل شهید مطهری و علامه طباطبایی و امام خمینی و حسن زاده آملی و جوادی آملی، آیا اخلاص و ایمان ایشان کمتر از برخی از اشخاص هست، بنده وقتی اسفار تدریس می‌کردم می‌گفتند، کسانی که با فلسفه مخالفت می‌کنند، چرا مخالفت می‌کنند و حال آنکه تمام اسفار اربعه از ایمان سخن می‌گوید؟! اگر سراسر حکمت متعالیه را ورق بزنیم، حتی در امور عامه آن هم بحث از خداست، فلسفه متعالیه مراقبه را به ارمغان می‌آورد، به قول علامه حسن زاده آملی ـ حفظه الله ـ کشیک نفس کشیدن است، اگر آقای حسن عباسی کشیک نفس داشت، این گونه حرافی نمی‌کرد و کمی انصاف به خرج می‌داد، کسانی که در حکمت متعالیه غوطه‌ور بودند، مجسمه تقوی بوده اند، مرحوم رفیعی قزوینی مجسمه تقوی بود؛ مرحوم شعرانی مجسمه تقوی بود مرحوم علامه تهرانی مجسمه تقوی بود، امام راحل مجسمه تقوی بودند؛ کدام شخصیت را سراغ دارید که حکمت متعالیه را فهم کرده باشد و از نظر ایمانی کمبود داشته باشد و کدام شخصیتی است که حکمت متعالیه را خوب فهمیده باشد و به عقلانیت خوبی نرسیده باشد؟
 
آقای عباسی که می‌گویند: فلسفه نه حکمت است و نه عقلانیت پس این چیست؟ بهترین شرح اصول کافی از مرحوم ملاصدراست، بهترین شرح بر حدیث عقل و جهل از امام راحلی است که خروجی حکمت متعالیه است؛ اگر شما تنها آیات و روایاتی را که ملاصدرا در اسفار آورده است، بشمارید شک می‌کنید که اصلا این تفسیر قرآن است؛ تفسیر روایت است یا فلسفه است؛ هنر ملاصدرا این بود که فلسفه را در خدمت دین آورد، فلسفه، خادم و نوکر دین است و نیامده است دین را فدای فلسفه کند.
 
*آقای حسن عباسی در بخش دیگری از سخنان خود می‌گوید: فلسفه عمیقا مسیر هدایت را برای شما کُند می‌کند، چون از ماده و چیستی و وجود شروع می‌کند و هیچگاه حرف متقن نتوانسته بزند.(تمام فلاسفه یک حرف متقن نزده‌اند، ولی ۱۲۴هزارنبی یک حرف زده‌اند). آیا این مقایسه صحیح است؟
 
ـ کار انبیا و معصومین با دیگران جداست و این‌ها با ملاصدرا قابل مقایسه نیستند، ملاصدرا کجا و ابراهیم خلیل کجا؟ این مقایسه‌ها مقایسه‌های بی خردانه ای است و اگر خردمندی باشد و آقای عباسی راهنما شناسی خوبی بود، هیچ گاه پیامبر را با یک شخصیتی مانند ملاصدرا مقایسه نمی‌کرد، پیامبر جایگاهش ویژه است و صاحب مقام الهی است و صیانت از خطا دارند و معصومند و ما معصوم نیستیم، این مقایسه‌ها مقایسه‌های بی خردانه ای است و الا اگر معرفت باشد این مقایسه‌ها را انجام نمی‌دهد.
 
آیا امثال علامه حسن زاده آملی و آیت‌الله سید عز الدین زنجانی و امثال ایشان بی تقوی هستند و حسن عباسی با تقوی است؟ اصلا آیا حسن عباسی می‌فهمد تقوی یعنی چه؟ اخلاق هم تخصص می‌خواهد، آقای جوادی آملی ـ حفظه الله ـ متخصص اخلاق است؛ نراقیین متخصص اخلاقند متأسفانه زمانه برعکس شده است.
 
*آقای حسن عباسی می‌گوید: اسفار اربعه ملا صدرا ریشه در افکار افلاطون دارد و برای خودش نیست. آیا این کلام درست است؟
 
ـ ملاصدرا شخصیت با انصافی است و هیچ گاه تیشه به ریشه افکار گذشتگان نمی‌زند و متقی است و از گذشتگان قدر دانی می‌کند، اسفار اربعه ملاصدرا در بحث‌هایی که مطرح کرده است فراتر از افلاطون است، البته ملاصدرا برای افلاطون احترام زیادی قائل است، حتی نسبت به گذشتگانی که نقد می‌کند با احترام نقد می‌کند و هیچ گاه خیانت در نقدهای ملاصدرا رؤیت نمی‌شود، نقد عالمانه می‌زند، ملاصدرا نظر گذشتگان و یونان باستان را مطالعه کرده است و نظرات مشاء و اشراق و افلاطون و ارسطو را دیده و عالمانه فهمیده است و ایشان از مفاخر تشیع و دین ما هستند، آیا انصاف است که چنین شخصیتی که ستون فقرات تمدنی ما هستند، اینگونه توسط فرد هتاکی مثل عباسی خرد شود؟ ملاصدرا غیر افلاطون است از افلاطون و نظرات گذشتکان استفاده می‌کند و در اوج ادب است؛ ملاصدرا فقط ملاصدراست؛ افلاطون و شیخ اشراق و ارسطو و افلاطون. نیست او دارای روش خاصی است، آثار ملاصدرا سراسر توحید است.

 


سه شنبه 30 خرداد 1391برچسب:, :: 14:6 ::  نويسنده : ققنوس       

 

تقرير برهان الصديقين بوجه رائع
علامة محمد حسين الطباطبائي قدس الله نفسه الزكية
ج. تقرير برهان الصديقين بوجه رائع:
إنّ برهان الصديقين: من أشرف البراهين الفلسفية التي اعتمد عليه أعاظم الحكماء، نظير: ابن سينا، و المحقّق الطوسي، وصدر المتألهين.
ولخصه المحقّق الطوسي بقوله: الموجود إن كان واجباً، وإلاّ أستلزمه، لاستحالة الدور والتسلسل.
انظر شرح الاشارات للمحقّق الطوسي: 3|18 وكشف المراد: المقصد الثالث في إثبات الصانع.
ترى انّ العلمين الأولين: اعتمدا في بيان البرهان على إثبات الصانع على استحالة الدور والتسلسل.
وجاء بعدهما: صدر المتألهين، فنقدهما بأنّ هذا البيان غير برهان الصديقين.
فانّ برهانهم: لا يعتمد في إثبات الواجب على شيء وراء الوجود، فإدخال الدور والتسلسل في بيان البرهان، يضادّ ذلك البرهان.


ثمّ بيّن طريقته: في إثبات اللّه سبحانه من دون أن يعتمد في إثباته على وسائط.
و قد شحذ ذلك البيان عقول الحكماء: فصاروا إلى بيان برهان الصديقين ببيان لائق لمقامهم، و هو الاستغناء في إثباته سبحانه عن الاعتماد على غيره، أو شيء من خلقه وفعله.
فبيّنه الحكيم السبزواري ك ببيان أفضل ممّا بيّنه صدر المتألهين.
كما إن سيدنا الأُستاذ: استدرك على الجميع، فبيّنه في تعليقته على الجزء السادس من الأسفار ببيان رائع، يقف على عظم بيانه ودقة تقريره، كلّ من له إلمام.
د. حقائق لا تدخل تحت مقولة خاصة:
إنّ الكلام الموروث: عن أرسطو هو أن الجواهر والإعراض ، يقعان تحت مقولات عشر.
فالجوهر: مقولة واحدة.
و العرض: مقولات تسع، وهي: الكم، الكيف، الوضع، الأين، متى، الجدة، الفعل، الانفعال، الإضافة، و كلّ ما في الكون داخل تحت واحدة من هذه المقولات.
ثمّ إنّهم: جوّزوا الحركة في الأقسام الأربعة الأولى من العرض دون الباقي.
وجوّز صدر المتألهين: الحركة في الجوهر أيضاً.
ثمّ إنّهم اختلفوا: في حقيقة الحركة، و إنّها داخلة تحت أيّ مقولة من المقولات.
فواصلوا البحث: إلى أنّ الحركة في كلّ مقولة نفس تلك المقولة، فالحركة في الكم من مقولة الكم، والحركة في الكيف من مقولته، و هكذا.
 
إلاّ أنّ سيّدنا الأستاذ: استنتج من هذه البحوث قاعدة فلسفية.
و هي: أنّ كلّ ما يتحقّق في أكثر من مقولة، فهو لا يدخل تحت مقولة خاصة.
فالحركة: بما أنها تتحقق في أزيد من مقولة واحدة، لا يمكن تحديدها بمقولة من المقولات.
 
ثمّ إنّه عطف على ذلك: « العلم» و «الوحدة».
فالعلم: كما يتعلّق بالكيف، يتعلق بالكم، كما يتعلّق بالجوهر.
فمثل ذلك: لا يمكن تحديده بحدّ خاص، وجعله تحت مقولة خاصة.
وهكذا الحال في حقيقة: «الوحدة» في الواجب و الممكن.
فهذه القاعدة: وإن أشار إليها الحكيم السبزواري في مبحث الوجود الذهني، و لكنّه لم يطرحها كقاعدة فلسفية شاملة.
هـ . التقريب بين الفلسفتين: الإسلامية والغربية:
إنّ المسائل الفلسفية: التي أقام دعائمها ديكارت، كانت، هيجل، و غيرهم من عباقرة الغرب، عبارة عن مسائل عامة لا تختص بعلم دون علم، بل تَعُدّ نتائج كلية لجميع العلوم.
و أمّا الفلسفة الإسلامية: فهي تعتمد على البراهين العقلية المستمدة من الأمور البديهية، ولا تعتمد في إثبات قواعدها على نتائج العلوم أبداً.
ولذلك تراءت الفلسفتان: كأنّهما فلسفتان متباينتان ليس بينها صلة.
ولكن الأستاذ رحمه الله: نجح في تقريب الفلسفتين في المسائل والغايات، على وجه حصل التقارب بين الفلسفتين، ويظهر ذلك من خلال قراءة كتابه «أُصول الفلسفة الإسلامية».
وليس هذا أمراً غريباً: فقد قام قبله صدر المتألهين بمحاولات للتقريب بين الفلسفة المشائية والاِشراقية.
والتي تعتمد الأولى: على البرهان واليقين.
والثانية: على الكشف والشهود .
من خلال تهذيب النفس: فقد جمع صدر المتألهين بين الفلسفتين، كما انّه نجح في الجمع بينهما و بين ما جاء في الكتاب والسنّة.
الكتاب المصدر لكل ما موجود أعلاه من كتاب تذكرة الأعيان:
لآية الله العلامة الشيخ جعفر السبحاني حفظه الله ورعاه
الميزان في تفسير الميزان للعلامة محمد حسين الطباطبائي قدس الله نفسه الزكية


یک شنبه 28 خرداد 1391برچسب:, :: 15:35 ::  نويسنده : ققنوس       

 

وظايف جوانان در زمان انتظار
وظايف جوانان در زمان انتظار با توجه به شبهات و كجروي هاي موجود
يمان تمّار مي گويد: نزد امام صادق عليه السلام نشسته بوديم كه به ما فرمود، صاحب الامرغيبتي خواهد داشت كه اگر كسي بخواهد در آن دوره ديندار بماند سخت در مشقت و در معرض مشكلات است و سپس فرمود: صاحب الامر غيبتي دارد و بنده خدا براي حفظ دينش بايد تقواي الهي را پيشه كند و دو دستي به دين بچسبد.
يونس بن يعقوب از معتمدانش از امام صادق عليه السلام نقل مي كند و فرمود؛ درچه حالي به سر خواهيد برد در روزگاري كه امامتان را نشناسيد؟ به آن حضرت عرض شد اگر چنين شد چه بايد كرد؟ فرمودند: از دستورات امام سابق پيروي كنيد تا وقتي خداوند او را ظاهر كند.


عبد الله سنان از امام صادق علیه السلام نقل مي كند كه، امام صادق عليه السلام فرمود: شبهه اي دامنتان را خواهد گرفت و به حيرتي دچار خواهيد شد. نشانه هدايت و امام و راهبرتان ديده نخواهد شد و در آن هنگام بر كسي كه مانند غريق نا اميد از همه جا، دست دعا به درگاه پروردگار بردارد كسي ديگري نجات نخواهد يافت. عرض كردم دعاء غريق چگونه است؟ فرمود: غريق مي گويد: يا الله يا رحمن يا مقلب القلوب ثبت قلبي علي دينك.
يونس بن عبد الرحمن مي گويد: حضرت موسي بن جعفر عليه السلام فرمود: خوشا بحال آن عده از شيعيان ما كه در دوره غيبت قائم ما، به محبت ما چنگ انداخته و بر ولايت ما و بيزاري از دشمنانمان استوارند، آن ها از ما هستند و ما از آن ها هستيم. آن ها به امامت ما خشنودند و ما از شيعه بودن آن ها خشنوديم. خوشا به حال آن ها و بهشت گوارايشان باد. به خدا قسم اينان در روز قيامت هم درجه ما هستند.
عبد العظيم حسني مي گويد: امام جواد عليه السلام فرمود: قائم ما همان مهدي "عج" است كه بايد در دوره غيبت انتظارش را كشيد و پس از ظهور از او اطاعت كرد و سپس فرمود: برترين اعمال شيعه ما انتظار فرج است.
ابو خالد كابلي نقل كرده است: برترين مردم، مردم دوره غيبت كه به امامت امام غايب معتقد و منتظر ظهور آن حضرت هستند. زيرا خداي تعالي به ايشان عقل و معرفتي داده است كه براي آن ها غيبت مثل مشاهده است و خداوند آن ها را مثل كساني كه در كنار رسول الله صلي الله عليه و اله شمشير زده اند قرار داده است. آن ها جداً دينداران ناب و پيروان راستين ما در آشكار و نهان، خواننده به دين خدا هستند و فرمود: انتظار فرج بزرگترين فرج است.
زراره از امام صادق عليه السلام نقل مي كند: گفتم فدايت شوم! اگر من آن دوره غيبت را درك كردم چه بكنم؟ فرمود: اي زراره! اگر آن دوره را درك كردي، هميشه اين دعا و در خواست را داشته باش:
خدايا خودت را به من بشناسان. اگر خودت را به من نشناساني، پيامبرت را نخواهم شناخت! خدايا! رسولت را به من بشناسان. كه اگر او را به من نشناساني؛ حجت و وليت را نخواهم شناخت! خدايا! حجتت را به من بشناسان. اگر حجتت را به من نشناساني؛ در دينم به گمراهي خواهم افتاد.
ايمان و عمل صالح ملاك منتظر واقعي است و هر كس به چيز ي اميد دارد، بايد طبق آن عمل كند؛ "يا ايها الذين آمنوا اصبروا وصابرو و رابطوو اتقوا الله لعلكم تفلحون".
"اي اهل ايمان در كار دين صبور باشيد و همديگر را به صبر و مقاومت سفارش كنيد و مهيا و مراقب كار دشمن بوده و خدا تر س باشيد تا رستگار شويد". آل عمران ،آيه 200
منابع :
1-قرآن كريم سوره مباركه آل عمران , آيه 200
2-سيماي مصلح جهان , مراد فيض
3-پيوند معنوي با ساحت قدس مهدي«عج» , علي اكبر همداني
4-كتاب خورشيد مغرب , جناب آقاي محمد رضا حكيمي در ابعاد مختلف گوناگون وظيفه منتظر را بيان كرده است.


یک شنبه 28 خرداد 1391برچسب:, :: 15:32 ::  نويسنده : ققنوس       

 

ملاقات با حضرت امام صاحب الزمان (عج)*2
مهدویت
دعايى كه به واسطه خواندن آن ، مى توان حضرت حجّت عليه السلام را در خواب يابيدارى ديد
فصل : و اما اعمال مخصوصه براى حاجت مذكوره ، چه آنكه مختص به امام زمان عليه السلام باشد يا به مشاركت ساير ائمه بلكه انبياء عليهم السلام پس چند چيز از آنها مذكور مى شود:
اول : سيّد جليل بن باقى در اختيار مصباح روايت كرده از حضرت صادق عليه السلام كه فرمود: (هر كس بخواند بعد از هر نماز فريضه اين دعا را، پس بدرستى كه او خواهد ديد امام ، م ح م د بن الحسن عليه و على آبائه السّلام را در بيدارى يا در خواب :
بسم اللّه الرحمن الرحيم
(اللّهم بلّغ مولانا صاحب الزمان اينما كان وحيثما كان من مشارق الارض ومغاربها سهلها وجبلها عنّى و عن والدى وعن ولدى واخوانى التحيّة والسّلام عدد خلق اللّه و زنة عرش اللّه وما احصاه كتابه واحاط به علمه .
اللّهم انّى اجدد له فى صبيحة هذا اليوم وما عشت فيه من ايّام حياتى عهدا وعقدا وبيعة له فى عنقى لااحول عنها ولا ازول ابدا.


اللّهم اجعلنى من انصاره واعوانه والذّابين عنه والممتثلين لاوامره ونواهيه فى ايّامه والمستشهدين بين يديه .
اللّهم فان حال بينى وبينه الموت الّذى جعلته على عبادك حتما مقتضيا فاخرجنى من قبرى مؤ تزرا كفنى شاهرا سيفى مجردا قناتى ملبيا دعوة الداعى فى الحاضر والبادى .
اللّهم ارنى الطلعة الرشيدة والغرّة الحميدة واكحل بصرى بنظرة منّى اليه وعجّل فرجه وسهّل مخرجه .
اللّهم اشدد ازره وقوّ ظهره وطول عمره واعمر اللّهم به بلادك واحى به عبادك فانّك قلت وقولك الحق ظهر الفساد فى البرّ و البحر بما كسبت ايدى الناس ، فاظهر اللّهم لنا وليّك وابن بنت نبيك المسمّى باسم رسولك صلواتك عليه وآله حتى لايظفر بشى ء من الباطل الا مزقه ويحق اللّه الحق بكلماته ويحققه .
اللّهم اكشف هذه الغمة عن هذه الامة بظهوره انّهم يرونه بعيدا ونريه قريبا وصلّى اللّه على محمد وآله .)(129)
مؤ لف گويد كه : اين دعا نسخ مختلفه و اسانيد متعدّده دارد و در بعضى زياده دارد و بعضى جمله اى از فقرات را ندارد و ابن طاووس ‍ روايت كرده كه آن را چهل صباح بخوانند ولكن در جميع آن روايات ، اين ثمر مخصوص ديده نشده مگر در اين خبر شريف و لهذا در صدد آن اختلافات بر نيامديم .
دوم : شيخ ابراهيم كفعمى در (جنة الواقية ) فرموده كه : (ديدم در بعضى از كتب اصحاب خود كه هر كس اراده كرده رؤ يت يكى از انبياء و ائمه عليهم السلام را يا ساير مردم يا فرزندان خود را در خواب ، پس بخواند سوره (والشمس ) و (انّاانزلناه ) و (قل ياايّها الكافرون ) و (قل هو اللّه احد) و (معوذتين ). آنگاه بخواند اخلاص (قل هو اللّه احد) را صد مرتبه و صلوات بفرستد بر پيغمبر صلى الله عليه و آله صد مرتبه و بخوابد بر طرف راست ؛ پس ، بدرستى كه خواهد ديد آن را كه قصد كرده ، ان شاء اللّه تعالى و سخن خواهد گفت با آنها به آنچه مى خواهد از سؤ ال و جواب .)
و ديدم در نسخه ديگر همين را به عينه جز آنكه گفته بجا مى آورد اين را هفت شب بعد از دعايى كه اولش اين است : (اللّهم انت الحىّ الّذى ... .)
مخفى نماند كه اين دعا را سيّد على بن طاووس روايت كرده در كتاب (فلاح السايل ) به اسناد خود از بعضى از ائمه عليهم السلام كه فرمود: (هرگاه اراده كردى كه ببينى ميّت خود را، پس بخواب با طهارت و بخواب بر طرف راست خود و بخوان تسبيح فاطمه زهرا عليها السلام را و بگو: اللّهم انت الحىّ ... الخ .)
شيخ طوسى در مصباح خود فرموده : (و كسى كه اراده كرده ديدن ميّتى را در خواب خود، پس بگويد در وقت خواب :
(اللّهم انت الحىّ الّذى لايوصف والايمان يعرف منه منك بداءت الاشياء واليك تعود فما اقبل منها كنت ملجاءه ومنجاه و ما ادبر منها لم يكن له ملجاء ولا منجا منك الاّ اليك ، فاسئلك بلا اله الاّ انت واسئلك ببسم اللّه الرحمن الرحيم وبحق حبيبك محمّد صلى الله عليه و آله سيّدالنبيين وبحق على خير الوصيين وبحق فاطمة سيّدة نساء العالمين وبحق الحسن والحسين الّذين جعلتهما سيّدى شباب اهل الجنّة اجمعين ان تصلّى على محمّد و آله و اهل بيته وان ترينى ميتى فى الحال الّتى هو فيها.)(130) پس ، بدرستى كه تو خواهى ديد او را ان شاء اللّه تعالى .
و مقتضاى عموم اول خبر كه اين دعا را براى ميّت حتى انبياء و ائمه عليهم السلام چه زنده و چه متوفّى ، مى شود خواند.
بايد آن كسى كه عمل به اين نسخه مى كند تبديل كند آخر دعا را به آنچه مناسب مقام امام زنده و پيغمبر زنده است ! بلكه ظاهر آن است كه اگر براى نبى يا امام ، چه زنده و چه متوفى باشد، بايد تغيير دهد و مؤ يّد اين مطلب آنكه در كتاب (تسهيل الدواء) بعد از ذكر دعاى مذكور گفته كه ذكر كرده بعضى از مشايخ ما رضوان اللّه عليهم كه هر كس اراده كرده كه ببيند يكى از انبياء يا ائمّه هدى عليهم السلام را، پس بخواند دعاى مذكور را تا آنجا كه (ان تصلّى على محمّد و آل محمّد.) آنگاه بگويد (ان ترينى فلانا) يعنى نام آن را كه خواسته ، ببرد و بخواند بعد از آن سوره (والشمس )، (والليل ) و (قدر) و (جحد) و (اخلاص ) و (معوّذتين ) را، آنگاه صد مرتبه سوره توحيد را بخواند. پس ، هر كه را اراده كرده ، خواهد ديد و سؤ ال مى كند از او، آنچه را قصد كرده و جواب خواهد داد او را، ان شاء اللّه تعالى .
دعاى منقول از شيخ مفيد رحمه الله جهت رؤ يت حضرات ائمه عليهم السلام
شيخ مفيد رحمه الله در كتاب اختصاص روايت كرده از ابى المعزى از حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام كه گفت : شنيدم از آن حضرت كه مى فرمايد: (هر كسى كه براى او حاجتى است به سوى خداوند تبارك و تعالى و اراده كرده كه ما را ببيند و مقام و مرتبه خود را بداند، پس غسل نمايد سر شب و مناجات كند به ما، يعنى واللّه العالم كه با خداى تعالى مناجات كند به توسّط ما به اينكه قسم دهد او را به حق ما و متوسّل شود به حضرت او به وسيله ما كه ما را به او بنماياند و مقام او را در نزد ما به او نشان دهد.)
فرمود: (پس ، بدرستى كه او خواهد ديد ما را و مى آمرزد او را خداوند به سبب ما و پوشيده نمى شود بر او موضع و محل او.)
و بعضى گفته اند: (مراد از مناجات كردن به ما اينكه ديدن ما را از همّ خود قرار دهد و ديدن و محبّت ما را ذكر نفس خود گرداند كه خواهد ديد ايشان را.)
و اين غسل مذكور در اين خبر به جهت حاجت مذكوره يكى از اغسال مستحبّه است كه فقهاء رضوان اللّه عليهم ذكر فرمودند.
چنانچه علاّمه طباطبائى بحر العلوم رحمه الله در منظومه خود مى فرمايد در ضمن غايات غسل :
ورؤ ية الامام فى المنام
 
لدرك ما يقصد من مرام
 
و ظاهر، بلكه مقطوع اين است كه نظر سيّد به همين خبر باشد چنانچه صاحب مواهب و غيره تصريح كردند ولكن محقق جليل و عالم نبيل ، جناب آخوند ملا زين العابدين گلپايگانى رحمه الله در شرح منظومه بعد از ذكر بيت مذكور فرموده كه : دلالت مى كند بر او حديث نبوى مروى در اقبال در اعمال نصف شعبان كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: (هر كس طهارت بگيرد در شب نيمه شعبان پس نيكو بجا آورد طهارت خود را.)
تا آنكه فرمود: (اگر بخواهد ببيند مرا در همان شب ، خواهد ديد.)
اين خبر، چون به ظاهر اختصاص دارد به آن حضرت ، لهذا آن را در ساير ائمه عليهم السلام جارى دانستند، به جهت پاره اى از اخبار كه ايشان به منزله آن حضرتند. پس ، جارى مى شود در حق ايشان آنچه جارى است در حق آن حضرت و اين كلام متينى است ، چه عمومات منزله وفا مى كند كه تا اين موارد را شامل شود اما مراد سيّد رحمه الله از آن بيت ، اين خبر نيست كه بايد مورد آن را كه رسول خداى صلى الله عليه و آله است به تكليف داخل كرد، چه اينكه آن جناب اگرچه امام است حقيقتا امّا در السنه فقها و محدثين بلكه تمام متشرعين رسم نشده آن ، بر آن حضرت و بنا بر عموم منزله كه فرمودند بعدى ندارد و مناسب است ذكر چند عمل مختصر براى مقصود معهود:
روايت سيّد ابن طاووس براى ديدن اميرالمؤ منين عليه السلام در خواب
سيّد على بن طاووس در (فلاح السايل ) روايت كرده كه از براى ديدن اميرالمؤ منين عليه السلام را در خواب ، اين دعا را در وقت خوابيدن بخواند:
(اللّهم انّى اسئلك يا من لطفه خفىّ و اياديه باسطة لاتنقضى اسئلك بلطفك الخفىّ الّذى ما لطفت به لبعد الاّ كفى ان ترينى مولاى على بن ابيطالب عليه السلام فى منامى .)(131)
اعمالى كه با انجام آن مى توان پيامبر صلى الله عليه و آله را در خواب ديد
اوّل : در تفسير برهان و (مصباح كفعمى ) از كتاب (خواص القرآن ) منقول است كه روايت كرده از حصرت صادق عليه السلام كه : (هر كس مداومت كند خواندن سوره مزمّل را، مى بيند پيغمبر صلى الله عليه و آله را و سؤ ال مى كند از آن جناب ، آنچه مى خواهد و خداوند عطا مى فرمايد به او، آنچه خواسته از خير.)
دوّم : كفعمى روايت كرده كه : (هركس سوره قدر را در وقت زوال ، صد مرتبه بخواند پيغمبر صلى الله عليه و آله را خواب مى بيند.)
سوّم : محدث جليل ، سيّد هبة اللّه بن ابى محمّد موسوى معاصر علامه در مجلد اوّل كتاب (مجموع الرّايق ) روايت كرده كه : (هركس ‍ مداومت كند تلاوت سوره جن را مى بيند پيغمبر صلى الله عليه و آله را و سؤ ال مى كند از او، آنچه مى خواهد.)
چهارم : و نيز در آنجا روايت شده كه : (هركس سوره قل يا ايّهاالكافرون را در نصف شب جمعه بخواند آن حضرت را خواهد ديد.)
پنجم : خواندن دعاى مجير با طهارت ، هفت مرتبه وقت خواب بعد از گرفتن هفت روز، روزه .
ششم : خواندن دعاى معروف به صحيفه كه روايت است در (مهج الدعوات ) و غيره با طهارت ، پنج مرتبه . هر دو را شيخ كفعمى نقل فرموده .
هفتم : و نيز كفعمى از جناب صادق عليه السلام روايت كرده كه : (هركس بخواند سوره قدر را بعد از صلوة زوال و پيش از ظهر بيست و يك مرتبه . نمى ميرد تا اينكه ببيند پغمبر صلى الله عليه و آله را.)
هشتم : و نيز از (خواص القرآن ) نقل كرده كه : (هركس بخواند در شب جمعه بعد از اداى نماز شب ، سوره كوثر را هزار مرتبه ، صلوات بفرستد بر پيغمبر صلى الله عليه و آله هزار مرتبه ، مى بيند پيغمبر صلى الله عليه و آله را در خواب خود.)
نهم : در بعضى از مجاميع معتبره ديدم كه : (هركس ارده كرده كه بيند سيّد بريّات صلى الله عليه و آله را در خواب ، پس دو ركعت نماز بخواند بعد از نماز عشا به هر سوره كه خواسته ، آنگاه بخواند اين دعا را صدقه مرتبه :
بسم الله الرحمن الرحيم
(يا نور النور يا مدبّر الامور بلّغ منّى روح محمّد وارواح آل محمّد تحيّة وسلاما.)
و ادعيه و نماز و اوراد براى اين قسم حاجت بسيار است . ما بيشتر آنها را استقصا نموديم در فصل اوّل از مجلّد ثانى از كتاب (دارالسلام ) كه در آن است آنچه نفوس قدسيّه بدان ميل كند و ديده ها را روشن نمايد.
الحمد للّه و له المنّة والشكر كه اين بنده ضعيف عاجز را توفيق عنايت فرمود كه اين خدمت را با توارد اسباب مفرقه حواس در مدت قريب به سه ماه به انجام رسانده مرجوّ از عنايت بى نهايت آن كريم وهاب و بخشنده بى اندازه و حساب كه هديه محقره را پسنديده ولىّ خود صلوات الله عليه كرده و آن جناب را از اين مجرم نامه سياه راضى و خشنود فرموده كه پا در شمار ياران و مواليان خويش محسوب داشته ، در روز رستخيز از شفاعت خود محروم نفرمايد.
(فرغ من تسويده العبد المذنب المسى ء حسين بن محمد تقى بن على محمّد النورى الطبرسى فى رابع عشر شهر ذى العقده من سنة 1302 فى الناحية المقدسة سرّ من راءى حامدا مصليا مستغفرا.)

 


صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد

 
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید
آخرین مطالب
پیوندهای روزانه
پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان علوم غریبه و آدرس ghoghnous.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





نويسندگان


ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 6
بازدید دیروز : 14
بازدید هفته : 74
بازدید ماه : 463
بازدید کل : 1103
تعداد مطالب : 40
تعداد نظرات : 3
تعداد آنلاین : 1